پایگاه خبری ستاره ها - پربيننده ترين عناوين بین الملل :: نسخه کامل http://www.setarehnews.ir/public/World Mon, 29 May 2017 12:01:56 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal5/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ستاره ها http://www.setarehnews.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ستاره ها آزاد است. Mon, 29 May 2017 12:01:56 GMT بین الملل 60 ملکه زیبایی کشور عراق انتخاب شد! / عکس http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103226/ به گزارش ستاره ها به نقل از رکنا؛ مراسم گزینش ملکه زیبایی کشور عراق از میان دختران عرب و کرد در این کشور برگزار شد که از میان زیباترین ها بالاخره دختری که برترین زیبایی ها را داشت گزینش شد. فیان سلیمانی توانست در بین دخترهای شرکت کننده مقام اول را از آن خود کند تا در کل کشور عراق در سال 2017 برترین و زیباترین دختر باشد. مسابقه ملکه زیبایی (به انگلیسی: Beauty pageant یا beauty contest) به مسابقاتی گفته می‌شود که براساس زیبایی فیزیکی شرکت کنند گان به آنها امتیاز داده می‌شود و بیشترین امتیاز آور برنده و ملکه زیبایی خوانده می‌شود، اگر چه به عواملی مانند هوش و استعداد نیز امتیاز داده می‌شود. مسابقه زیبایی مردان بادی بیلدینگ نامیده می‌شود. ]]> عمومی Sun, 28 May 2017 13:37:26 GMT http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103226/ آیا مردم کره شمالی ساده اند؟ http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103257/ به گزارش ستاره ها به نقل از ماهنامه سپیده دانایی: هوگو مرسیه، استاد دانشگاه پنسیلوانیای آمریکا است. عمده ترین تحقیقات او در زمینه استدلال بوده است؛ این که چه نوع نظام استدلالی می تواند بهتر عمل کند و چرا. مقاله او درباره روانشناسی اجتماعی مردم کره شمالی در سایت معتبر Psychology Today منتشر شده است. اهمیت ترجمه این مقاله به دلیل آن است که مردمان کره شمالی برای ایرانیان تقریبا ناشناخته اند و افراد زیادی هستند که میل به بیشتر دانستن از وضعیت روانی آنها دارند؛ به خصوص این روزها که صدای ناقوس جنگ در این سرزمین به گوش می رسد. مستند «درون کره شمالی» وقایع نگاری کار یک جراح چشم نپالی است که در ماموریتی برای درمان بیماران مبتلا به آب مروارید به کره شمالی رفته است. در اواخر فیلم، تمام بیماران را در اتاقی جمع می کنند؛ یکی یکی پانسمان چشم شان را بر می دارند و آنها برای نخستین بار پس از سال ها می توانند ببینند.   در مقابل تصاویری از رهبر سابق کره شمالی، «کیم جونگ ایل» و پدرش، «کیم ایل سونگ»، به سجده می روند، از آنها تشکر می کنند و آنها را ستایش می کنند. مشکل این فیلم چیست؟ دلیل این که این بیماران درمان شده اند، «کیم جونگ ایل» نیست. دلیل این که آنها تا آن زمان درمان نشده بودند، «کیم جونگ ایل» است. کره شمالی از نظر سیستم مراقبت های بهداشتی یک کشتارگاه بزرگ است و از نظر سایر خدمات اجتماعی و در مجموع اقتصاد، اوضاع بهتر از این نیست.   در اواسط دهه 1990، قحطی وحشتناکی دامن این کشور را گرفت که صدها هزار نفر مردم در نتیجه آن کشته شدند، در حالی که رهبرشان در مصرف نوشیدنی کنیاک و خوراکی های وارداتی دیگر افراط می کرد. با این همه به نظر می رسد مردم همچنان او و پدرش را می پرستند و به خاطر تمام اتفاق های خوبی که برای شان می افتد از آنها تشکر می کنند و هرگز رهبران شان (پدر و پسر) را به دلیل این که به ندرت اتفاق خوبی برای شان می افتد، مقصر نمی دانند. همان طور که «باربارا دمیک» در کتاب فوق العاده اش با عنوان «چیزی برای غبطه خوردن وجود ندارد: زندگی عادی در کره شمالی» نوشته: «کره شمالی خودش بهانه دست آدم می دهد. افراط در تبلیغات و ساده لوحی مردم ما را به خنده می اندازد.» مردم کره شمالی معتقدند که در یکی از پیشرفته ترین کشورهای دنیا زندگی می کنند. آنها معتقدند که وقتی «کیم جونگ ایل» مُرد، دُرناهای فرشته سانی سعی کردند او را با خودشان ببرند اما با جانفشانی های عزاداران روبرو شدند و از این کار بازماندند. آنها معتقدند که آمریکایی ها جنگ افروزانی شرور هستند که شیفته تجاوز به کشورشان هستند. با وجود تمام رنج هایی که می کشند، همچنان به دولتی که چندین دهه آنها را به بردگی کشانده، اعتماد دارند. مردمی که فکر می کنند فردی که آهسته آهسته در حال کشتن آنها است، بزرگ ترین قهرمان شان است، باید بی نهایت ساده لوح و زودباور باشند، این طور نیست؟ اگر مردم کره شمالی این قدر ساده بودند، شکاف بزرگی در نظریه تکامل ایجاد می شد؛ چرا که بر اساس این نظریه انتظار می رود که افراد زودباور در فرایند انتخاب، حذف شوند. آن طور که نظریه تکامل پیش بینی می کند ما باید طوری تکامل یافته باشیم که در قضاوت های مان در مورد هر چیز به طرف محافظه کارانه آن بغلتیم. به عبارت دیگر، نه تنها بیش از حد اعتماد نکنیم که به قدر کافی هم اعتماد نکنیم. بنابراین، دوباره این پرسش مطرح می شود که آیا مردم کره شمالی واقعا این قدر ساده اند؟ برای ارزیابی زودباوری کسی، نگاه کردن به اعتقاداتش کافی نیست. فردی ممکن است به دلایل کاملا عقلانی، اعتقادات اشتباه یا حتی بی معنا داشته باشد. تا قرن ها به دانش آموزان گفته می شد که خورشید به دور زمین می گردد. تمام کسانی که مورد اعتمادشان بودند در این باره توافق داشتند، پس آنها نیز این آموزه را پذیرفتند. اکنون به دانش آموزان گفته می شود که زمین به دور خورشید می گردد. تمام کسانی که مورد اعتمادشان هستند درباره این موضوع با هم توافق دارند. پس آنها نیز این آموزه را می پذیرند. کدام شان زودباور هستند؟ هیچ کدام، هم دانش آموزان امروزی و هم دانش آموزان باستانی دلایل خوبی برای پذیرش اعتقادات معلمان شان دارند.   اما در مورد مردم کره شمالی چطور؟ «دمیک» در کتابش وضعیتی را توصیف می کند که مردم کره شمالی در آن گیر افتاده اند: «توجه داشته باشید که تلفیق فکری (ارشاد) آنها از کودکی آغاز می شود، در طول روزهای ساعته ای که در مراکز مراقبت روزانه کارخانه ها سپری می کنند؛ هر آهنگ، فیلم، روزنامه و تابلوی اعلاناتی که می بینند برای به خدایی رساندن رهبر این کشور طراحی شده است.» و این فهرست ادامه دارد، از جمله این که ابتدای تمام نوشته ها باید مزین به نقل قولی از رهبران باشد؛ شعارهای غول آسا در ستایش رهبران در کوه ها کنده شده اند؛ موزه ها مختص برنامه های تبلیغاتی هستند؛ و نظایر آن تا حد تهوع. اعتماد نکردن به هیچ کدام از منابع اطلاعاتی که در اختیار مردم است، آسان نیست. اکثریت این افراد از جهات دیگر کاملا قابل اعتماد هستند. معلمی که زندگی اش را وقف بهبود زندگی تعداد زیادی از دانش آموزان کرده، بچه همسایه که با استعداد است و می خواهد خبرنگار شود، استاد محترم دانشگاه، همه و همه مورد هجوم تبلیغات دولتی هستند.   با این همه، اعتماد هم حدی دارد. کسانی که بیشتر از همه مورد اعتمادتان هستند می توانند به شما بگویند که هم اکنون روی کره آتشین غول آسایی نشسته اید، اما بعید است که حرف شان را باور کنید. شما برای ارزیابی اطلاعاتی که از طریق ارتباطات کسب می کنید به یک روش اصلی متکی هستید: مطمئن شوید آنچه دیگران به شما می گویند با افکار خودتان جور در می آید. و شما کاملا مطمئن هستید که روی یک گلوله آتشین غول آسا ننشسته اید. اگر مردم کره شمالی آن قدر به دولت شان اعتماد دارند که سبب می شود تبلیغاتی را قبول کنند که باورهای شان را علنا نقض می کند، حق شان است که ساده لوح نامیده شوند. اما تناقض میان تبلیغات و باورهای شان ممکن است خیلی آشکار نباشد. در بیشتر تبلیغات موثر، ذره ای از حقیقت هر چند کوچک وجود دارد و کره شمالی نیز از این نظر استثنا نیست. رفتارهای ارتش آمریکا در طول جنگ کره، قابل سرزنش و غیرقابل دفاع است. برای مثال آنها شاهد کشتار هزاران شهروند کره شمالی به دست سربازان کره جنوبی بوده و گاهی آن را تایید نیز کرده اند. دوره فرمانروایی ژاپن بر کره که تا پیش از جنگ کره ادامه داشت، باعث می شود که کره شمالی امروز در مقایسه با آن دوره نسبتا خوب به نظر رسد و «کیم ایل سونگ» همواره بر نقش خود در آزادی مردم اش از چنگ ژاپنی ها تاکید می کرد. مردم کره شمالی، به لطف یارانه های چین و روسیه، تا سال های بسیار، اوضاع خوبی داشتند و حتی بهتر از هموطنان سابق شان در کره جنوبی؛ مراقبت های بهداشتی عمومی، مسکن همگانی، کار برای همه و نظایر آن.   اما ساخت دروغ هایی که هر روز بلندتر می شوند بر بنیان ضعیف حقیقت، ابزار اصلی تبلیغات کره شمالی نیست. توانایی ارزیابی دقیق اطلاعات دریافت شده با در اختیار داشتن منابع اطلاعاتی گوناگون، درک مستقیم یا ارتباط با افرادی که عقاید متفاوتی دارند، امکان پذیر است. بزرگ ترین دستاورد دولت کره شمالی، محروم کردن شهروندانش از کسب اطلاعات خارجی است.   قبولاندن این دروغ به مردم که در بهترین سرزمین زندگی می کنند، هنگامی آسان تر است که آنها هیچ تصوری از وضع زندگی مردم در کشورهای دیگر نداشته باشند. یک متخصص امور کره شمالی، به نام «آندره لانکوف» در توصیف اوضاع این کشور در دهه 1990 نوشته است: «شاخص ترین ویژگی تبلیغات کره شمالی، محیط تقریبا استریل شده اطلاعاتی است. در چند دهه گذشته، مقامات کره شمالی با موفقیت توانسته اند انحصار تقریبا کامل اطلاعات را درون مرزهای کشور حفظ کنند.» با این حال، کنترل اطلاعات نیز تا همین اندازه می تواند پیش برود. گاهی تبلیغات در تضاد مستقیم با تجربه مردم قرار می گیرد. «چانگ بو» (یک شخصیت خیالی در کتاب دمیک که این داستان را روایت می کند) مشغول تماشای مستندی بود که درباره تولید کارگران یک کارخانه چکمه سازی اغراق می کرد.   او به وضوح دریافته بود که این فیلم کاملا حقیقت را روایت نمی کند و به طعنه گفت: «اگر این همه چکمه هست، چطور بچه های من هرگز چکمه ای نداشته اند؟» همسایه ها این اظهارنظر ظاهرا بی ضرر را به گوش وزارت حفاظت از امنیت کشور رساندند. از «چانگ یو» سه روز بازجویی شد و فقط به خاطر اعتبارنامه بی عیب و نقصش بود که از محکوم شدن به چند سال بازداشت در اردوگاه کار اجباری نجات یافت. او نیز دست از طعنه زدن برداشت. اگر تمام روش های دیگر شکست بخورد، ترساندن مردم از جان خود و خانواده شان می تواند معجزه کند. در چنین جو سنگینی از ترس، به زحمت می توان فهمید که مردم واقعا چطور فکر می کنند. حتی بعضی روانشناسان بیان کرده اند که مردم از ترس زنده ماندن باید به طور گسترده تن به خودفریبی بدهند. وقتی لغزش یک زبان سرخ می تواند سر سبزی را بر باد دهد، امن تر آن است که خودشان را گول بزنند و خط حزب را با تمام پوچی و بی معنایی اش بپذیرند.   البته خودم با این نظریه خودفریبی کاملا قانع نشده ام و بسیاری از مردم کره شمالی هم قانع نشده اند. آنها به طور روز افزون به چین می گریزند با این امید که سرانجام به کره جنوبی برسند، جایی که کم و بیش به طور خودکار به عنوان پناهنده پذیرفته می شوند. تعداد این پناهندگان اگرچه رو به افزایش، اما نسبتا اندک است و بر اساس برآوردهای مختلف از چند 10 هزار تا چند 100 هزار نفر متغیر است. آیا این پناهندگان نماینده اقلیتی کوچک از افراد روشنفکر هستند که از لابلای دروغ های حزب توانسته اند واقعیت را ببینند؟ نه. به احتمال زیاد، آنچه کسانی که برای نجات جان شان تن به فرار می دهند را از دیگران جدا می کند آن است که آنها بدبخت تر و از جان گذشته تر از دیگران هستند.         مسیر پناهندگان بسیار دلخراش است و در بهترین حالت به یک آزادی تلخ می انجامد. مقامات چینی بسیاری از آنها را دستگیر می کنند و به کره شمالی باز می گردانند که سرنوشتی بهتر از گرسنگی کشیدن در اردوگاه های کار در انتظارشان نیست. کسانی که خودشان را به کره جنوبی می رسانند بهتر است خانواده ای از خود به جا نگذاشته باشند، زیرا سرنوشت فراریان در انتظار کسانی است که مانده اند. غیر ممکن است از تعداد اندک پناهندگانی که از کشور خارج شده اند استنباط کرد که بیشتر اهالی کره شمالی با پذیرش تبلیغات حزب به سرنوشت خود گردن نهاده اند. در عوض می توان استدلال کرد تلاش تعداد هر چند اندک برای گذشتن از مرز چین به معنای آن است که بخش قابل توجهی از جمعیت کره شمالی باید دریافته باشند که یک جای کار ایراد دارد.   جالب این که همین آگاهی از فریب توسط تبلیغات در تمام طول عمر می تواند مانع تلاش مردم کره شمالی برای فرار شود، زیرا هیچ تصوری ندارند که در آن طرف مرز چه چیزی در انتظارشان است. مردم در قضاوت های شان باید جانب احتیاط را رعایت کنند و به جای آن که بیش از حد اعتماد کنند، کمتر از حد اعتماد کنند. مردم کره شمالی که به عنوان تمثال زودباوری تصویر شده اند، در واقع بعضی از اطلاعات را خیلی سخت باور می کنند. وقتی با به خطر انداختن جان شان امکان تماشای تلویزیون کره جنوبی را به دست می آورند، احتمال آن که آنچه می بینند نوعی تبلیغات بدانند بیشتر است. آنچه می بینند نوعی تبلیغات بدانند بیشتر است. آنچه می بینند فوق العاده تر و شگفت انگیزتر از آن است که باورش کنند، آن همه ثروت به قدری برای آنها مضحک و چرند به نظر می آید که آن فیلم ها حتما باید توسط مقامات دولتی متعصب جعل شده باشد. مردم کره شمالی که به اطلاعات اندکی که از کشورهای همسایه می گیرند اعتماد ندارند، برای رسیدن به برداشتی قابل اطمینان از آنچه فراسوی مرزهای شان می گذرد به دو شیوه دیگر اتکا دارند؛ نخستین شیوه بسیار مستقیم است. آنهایی که نزدیک مرز چین زندگی می کنند می توانند با چشم خودشان ببینند که آن طرف دیگر چه خبر است؛ می توانند ببینند تعداد ماشین هایی که آنجا هست از تمام ماشین هایی که در طول عمرشان دیده اند بیشتر است. شیوه دوم بسیار غیر مستقیم است. حتی اگر اعتماد کافی برای پذیرش محتوای یک پیام وجود نداشته باشد، باز هم می تواند چیزهایی را روشن کند که مستقیما گفته نشده اند؛ چیزهایی که بدیهی انگاشته می شوند. برای مثال، فردی از کره شمالی که به برنامه ای درباره ارقام فروش «هیوندا» گوش می کند ممکن است آنها را باور نکند، چرا که شباهت زیادی به تبلیغات وطنی دارد.   این را با داستانی که «دمیک» از برخورد اتفاقی یکی از مقامات کره شمالی با یک برنامه تلویزیونی کره جنوبی تعریف می کند مقایسه کنید؛ در این نمایش، بازیگران بر سر جای پارک با هم زد و خورد می کنند و این موضوع تلویحا به آن مقام مسئول می فهماند که در آن طرف مرز مردم آن قدر ماشین دارند که باید برای پیدا کردن جای پارک با هم رقابت کنند. این اطلاعات قانع کننده تر است، زیرا غیرمستقیم منتقل شده است: هیچ کس تلاش نمی کرد تلاش کند که در کره جنوبی ماشین فراوان است.   مردم کره شمالی زودباور نیستند. ظاهرا سال هاست که بسیاری از آنها آموزه های رسمی را پذیرفته اند. از برخی جهات دلایل خوبی هم برای این کار دارند: تمام کسانی که مورد اطمینان شان بودند در این باره هم عقیده بودند؛ این آموزه کاملا بی پایه در واقعیت نبود و در نبود اطلاعات از دنیای خارج تضادی هم نمی توانست وجود داشته باشد.   هنگامی که شکاف میان تبلیغات و واقعیت عریض تر شد – عمدتا در نتیجه قحطی اواسط دهه 1990 – ظاهرا بسیاری از مردم کره شمالی ایمان شان را از دست دادند اما آنها مجبور بودند و هنوز هم مجبورند که مخالفت های شان را برای خودشان نگه دارند؛ تنها راه نشان دادن مخالفت شان با رژیم فرار و پناهندگی است؛ حرکتی که از سر ناچاری هر روز افراد بیشتری به آن اقدام می کنند. مردم کره شمالی زودباور نیستند، فقط چنان به تبلیغات عادت کرده اند که با لجبازی زیاد به پیام های خارجی نگاه می کنند. از این لحاظ، رفتار آنها شبیه همه ما است؛ کمتر از حد اعتماد می کنند. ]]> عمومی Mon, 29 May 2017 04:46:39 GMT http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103257/ حمله سایبری به یکی از شرکت‌های ترامپ http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103231/ به گزارش ستاره ها به نقل از وب سایت سایبربان: واحد روابط خارجی پلیس فدرال آمریکا «FBI»، در حال بررسی حمله سایبری رخ‌داده به شرکت ترامپ است. اف.بی.آی در گزارش خود مدعی شد، این حمله هکری توسط هکرهای خارجی صورت گرفته است. پسر ترامپ که بعد از پدرش مسئولیت این شرکت را به عهده گرفت، در جلسه‌ای اضطراری درباره این حمله سایبری با عوامل و نمایندگان سازمان سیا و پلیس فدرال آمریکا گفتگو و دیدار کرد.    این جلسه اضطراری در ساختمان مرکزی اف.بی.آی برگزار شد و دقیقاً، این جلسه روز قبل از برکناری رئیس اف.بی.آی یعنی جیمز کامی «James Comey» صورت پذیرفت. منابع آگاه اعلام کردند که تمرکز این جلسه بر روی بررسی حملات سایبری در سطح بین‌المللی و چگونگی وقوع این حملات بوده است. در ادعایی عجیب، پسر کوچک‌تر ترامپ اریک «Eric» که معاون اجرایی شرکت‌های ترامپ نیز است، نپذیرفت که این شرکت موردحمله قرارگرفته است. اریک گفت: «مطمئناً ما هک نشده‌ایم. این احمقانه است که کسی فکر کند ما هک شده‌ایم.» ریچارد فرانکل «Richard Frankel»، یکی از افسران بازنشسته اف.بی.آی گفت: «اگر واقعاً به یکی از شرکت‌های ترامپ حمله سایبری شده است، این موضوع می‌تواند در صدر لیست تحقیقات اف.بی.آی قرار گیرد و اگر اف.بی.آی به وقوع این حمله سایبری اعتقاد دارد، باید به آن رسیدگی کند.» وی افزود: «این موضوع را می‌توان گفت که وقتی هکرها به این شرکت متصل شوند می‌توانند اطلاعات مالی و اسناد را به سرقت ببرند.» البته منابع خبری مدعی هستند که این شرکت، اولین بار نیست که هدف حمله سایبری قرار می‌گیرد و پیش‌تر نیز حملات متعددی متوجه آن شده بود. ]]> عمومی Sun, 28 May 2017 14:20:33 GMT http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103231/ تصاویری از بمب‌گذار منچستر منتشر شد http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103143/ به گزارش ستاره ها به نقل از خبرگزاری ایسنا: پلیس برای نخستین‌بار تصاویر دوربین‌های سطح شهر منچستر از سلمان عبیدی را منتشر کرده است؛ فردی که دوشنبه گذشته در یک حمله انتحاری به کنسرت آریانا گرانده ۲۲ تن را کشت و ۶۶ تن را مجروح کرد.     شبکه خبری بی.بی.سی گزارش داد؛  پلیس منچستر که می‌گوید تنها دو ساعت بعد از حمله دوشنبه شب یقین پیدا کرده بود سلمان عبیدی عامل این حمله بوده است، در پنج روز گذشته برای پیدا کردن سرنخ‌های بیشتر و هم‌دستان احتمالی وی، به ۱۴ مکان در سطح این شهر یورش برده و ۱۳ تن را بازداشت کرده است.       هنوز معلوم نیست این تصاویر که گفته می‌شود روز دوشنبه و پیش از حمله سلمان عبیدی به سالن سرپوشیده منچستر آرنا گرفته شده در کدام نقطه شهر ثبت شده است. در همین حال، سطح هشدار امنیتی در انگلیس که بعد از این حمله به بالاترین درجه رسیده بود، اکنون از وضعیت بحرانی خارج شده هرچند هنوز در سطح حساس باقی مانده است. با پایین آمدن سطح هشدار امنیتی، سربازان ارتش انگلیس که برای کمک به پلیس این کشور راهی خیابان‌ها شده بودند، از دوشنبه شب به پایگاه‌های خود باز خواهند گشت. تغییر در سطح هشدار امنیتی را ترزا می، نخست‌وزیر انگلیس صبح روز شنبه اعلام کرد. پلیس منچستر از همه ساکنان این شهر درخواست کرده هرگونه اطلاعاتی را درباره سلمان عبیدی و فعالیت‌های او در اختیار کارآگاهان قرار دهند. پلیس که می‌گوید حدود ۱۰۰۰ نیروی خود را متمرکز بر تحقیقات این پرونده کرده، معتقد است سلمان عبیدی احتمالا در آپارتمانی که در مرکز شهر منچستر داشته، آخرین مراحل تکمیل ساخت بمب را پیش از رفتن به محل برگزاری کنسرت انجام داده است. ]]> عمومی Sun, 28 May 2017 05:13:15 GMT http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103143/ عربستان چگونه ترامپ را به بازی گرفته است http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103203/ به گزارش ستاره ها به نقل از ایسنا، فرید زکریا، روزنامه‌نگار و نویسنده برجسته هندی-آمریکایی در مقاله‌ای برای روزنامه واشنگتن‌پست در تحلیل روابط میان آمریکا و عربستان سعودی نوشته است: «حقایق به خوبی روشن است؛ حدود پنج دهه است که عربستان سعودی خوانش محدود، خشک و متعصبانه خود از اسلام را در سراسر جهان اسلام اشاعه می‌دهد؛ خوانشی که تقریبا در هیچ جای دیگری به آن عمل نمی‌شود. اسامه بن‌لادن یک سعودی بود همان طور که 15 تن دیگر از عوامل حمله تروریستی 11 سپتامبر همگی سعودی بودند. در این میان ما از خلال ای‌میل‌های افشا شده هیلاری کلینتون، وزیر خارجه اسبق آمریکا می‌دانیم که طی سال‌های اخیر، عربستان سعودی در کنار قطر به صورت مخفیانه از گروه تروریستی داعش و سایر گروه‌های سنی افراط گرا در منطقه حمایت مالی و لجستیکی می‌کند. علاوه بر این سعودی‌ها دومین گروه از شهروندان کشورهایی هستند که به داعش پیوسته‌اند در حالی که بر اساس برخی آمارها سعودی‌ها بیشترین اعضای داعش در عملیات آن در عراق هستند. در کنار همه این‌ها نمی‌توان چشم پوشید که ریاض اتحادی پنهانی دیگری نیز با القاعده در یمن دارد. گروه تروریستی داعش باورهای خود را از خوانش وهابیت عربستان سعودی وام گرفته است. همان طور که مفتی سابق مسجد اعظم این پادشاهی سال گذشته اذعان کرده بود، داعش "از اصول ما برداشت کرده است؛ اصولی که در کتاب‌های ما یافت می‌شوند... ما از همان آموزه‌ها پیروی اما با ملاطفت بیشتری آن‌ها را اجرا می‌کنیم." نکته قابل توجه این است که با وجود آنکه داعش می‌تواند کتاب‌های درسی خود را داشته باشد اما ترجیح داده است دوره و برنامه تحصیلی عربستان سعودی را برای خود برگزیند. پول سعودی‌ها اکنون در حال ایجاد تغییر در اسلام اروپا هم است. گزارش‌های اطلاعاتی افشا شده آلمان نشان می‌دهند که خیریه‌های نزدیک با دفاتر دولتی سعودی، قطری و کویتی به مساجد، مدارس و ائمه جماعت کمک مالی می‌کنند تا خوانش بنیادگرایانه و متعصبانه این کشورها از اسلام را در سراسر آلمان اشاعه دهند. در کوزوو آن چنان که روایت می‌شود سنت 500 ساله اسلام میانه‌رو، رو به نابودی است. ائمه جماعتی که از سوی عربستان سعودی آموزش دیده‌اند از پایگاه‌های خود اصول وهابیت را تبلیغ می‌کنند: برتری قوانین شرع و ایده تکفیری خشونت‌طلب که اجازه قتل مسلمانانی را می‌دهد که از تفسیر آن‌ها از اسلام پیروی نمی‌کنند. حمایت‌های خیریه‌ای معمولا پیش‌شرط‌هایی دارند؛ خانواده‌های نیازمند به شرطی ماهیانه مبلغی را دریافت می‌کنند که در مراسم مساجد شرکت کنند و زنان و دخترانشان از نقاب برای پوشش استفاده کنند. با این حال دولت عربستان سعودی از  سرعت بسیاری از اقدامات برجسته این چنینی خود کاسته است. این برنامه‌ها اکنون از سوی محمد بن سلمان، جانشین ولیعهد باهوش و جوان عربستانی مدیریت می‌شوند که به نظر می‌رسد عمل‌گرایی تازه نفس و مانند محمد بن راشد آل مکتوم، حاکم دوبی است. اما تاکنون اصلاحات عربستان سعودی بیشتر معطوف به بهبود سیاست‌های اقتصادی این پادشاهی و نه تغییر در ساختار مذهبی قدرتمند آن بوده است. سخنرانی ترامپ درباره اسلام در سفر اخیرش به عربستان سعودی ضعیف و برای مسلمانانی که قربانی تروریسم افراطی هستند پوچ به نظر می‌رسید؛ مسلمانانی که براساس برخی برآوردها 95 درصد مجموع این جامعه را تشکیل می‌دهند. ترامپ با بیان این جمله که "هیچ مذاکره‌ای برای نابودی این تهدید تا زمان معرفی کشورهای حامی گروه‌های تروریستی کامل نخواهد بود؛ کشورهایی که به این گروه‌ها پناهگاهی امن، حمایت‌های مالی و شرایط اجتماعی لازم جهت عضوگیری را ارائه می‌دهند" این چنین نشان داد که توجه زیادی به این مسئله کرده است. اما ترامپ نه درباره عربستان سعودی، میزبان خود، بلکه درباره ایران سخن می‌گفت! در حال حاضر شاید بتوان این ادعا را مطرح کرد که ایران با حمایت از برخی گروه‌ها در منطقه دستیابی به ثبات را دشوار کرده است اما این کاملا اشتباه است که ایران را منبع تروریسم افراطی دانست. براساس یکی از تحقیقات کالج کینگ لندن، بیش از 94 درصد مرگ‌های ناشی از تروریسم از سال 2001 توسط گروه‌های تروریستی داعش، القاعده و سایر سنی‌های افراطی صورت گرفته است، در حالی که ایران در مبارزه با این گروه‌ها به سر می‌برد نه اینکه به آن‌ها کمک کند. علاوه بر این تقریبا تمامی حملات تروریستی در غرب با عربستان سعودی ارتباطی داشته است در حالی که هیچ یک به ایران مرتبط نبوده‌اند. رییس‌جمهور آمریکا، خطوط سعودی‌ها برای تروریسم را پذیرفته است؛ خطوطی که این پادشاهی را از هر گونه تقصیری مبرا و آن‌ها را به ایران معطوف می‌کند! سعودی‌ها مذاکره‌کنندگان بی‌تجربه دولت ترامپ را زیر سیل توجه، توافقات تسلیحاتی و کمک به صندوق بانک جهانی که ایوانکا ترامپ از آن دفاع می‌کند قرار دادند، به این ترتیب تمرکز و توجه آن‌ها را کاملا به خود معطوف کرده‌اند. این در حالی است که پیش از این و درجریان مبارزات انتخاباتی، ترامپ به عنوان نامزد جمهوری‌خواهان گفته بود، عربستان سعودی و بسیاری از کشورها که کمک‌های هنگفتی به بنیاد کلینتون کرده‌اند، زنان را به چشم برده می‌بینند و هیلاری باید تمامی پول‌هایی را که از این کشورها گرفته به آن‌ها بازگرداند. حالا به طور خلاصه و دقیق می‌توان گفت که سعودی‌ها ترامپ را هم بازی دادند. رییس‌جمهور جدید آمریکا اکنون به سیاست خارجه عربستان سعودی متعهد شده است که می‌توان آن را مجموعه‌ای از جنگ‌های بی‌رحمانه علیه شیعیان و متحدان آن در سراسر خاورمیانه توصیف کرد. این مسئله پای واشنگتن را به جنگ قومی بی‌پایانی باز خواهد کرد که به بی‌ثباتی در منطقه و پیچیده شدن روابط آمریکا با کشورهایی چون عراق که خواهان روابط خوبی با هر دو طرف است، منجر می‌شود. اما مهم‌تر از تمامی این‌ها، چنین مسئله‌ای هیچ کمکی به آمریکا برای مقابله با تهدیدات موجود علیه آمریکایی‌ها از سوی تروریست‌های افراطی نمی‌کند. گمان می‌رفت که سیاست خارجه ترامپ قرار بود اولویت نخست خود را آمریکایی‌ها و نه سعودی‌ها قرار دهد.» ]]> عمومی Sun, 28 May 2017 10:50:23 GMT http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103203/ مصاحبه «اسکوآیر» با «کریس اوانز»، کاپیتان آمریکا http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103149/ به گزارش ستاره ها به نقل از برترین ها: ماکسیمیلیان پاتر از مجله اسکوایر با کریس اوانز، یا همان کاپیتان آمریکا، مصاحبه کرده و از همه چیز صحبت کرده اند. این مصاحبه که در شماره آوریل این مجله چاپ می شود را در زیر بخوانید.   کماندوهای کانادایی اولین کسانی هستند که می پرند. هواپیمای ما به ارتفاع حدود هشت هزار پایی رسیده و درهای عقب باز شده اند. با آنکه یک روز گرم زمستانی در منطقه روستایی جنوب کالیفرنیا است، ولی این بالا، آنقدرها گرم نیست. هوای سرد منجمد کننده به داخل می وزد و  سردی اتفاقی که در حال وقوع است بر ما نازل می شود. هشت کماندو یکی پس از دیگری بیرون می پرند که همه لباس استتار سیاه و قرمز به تن دارند. این برای آنها یک تمرین آموزشی است و خدا می داند که این دیوانه ها چقدر هیجان زده اند. آخرین کانوکی (کانادایی) که از معرض دید ناپدید می شود، به طرز ترسناکی قدبلند است و موهای بسیار کوتاه و سبیل چخماقی دارد. درست قبل از آنکه بپرد، لبخندی نثار ما می کند. «بله، بله، فهمیدیم: تو خیلی کله خری.» چند لحظه بعد، هواپیما در ارتفاع ده هزار پایی است و نوبت یک زوج خاورمیانه ای است که حدوداً سی و چند ساله اند. این دو تا صبر ندارند و بینهایت هیجان زده اند. معلوم است که شیرجه در آسمان را دوست دارند. بی درنگ از خود می پرسم «چرا؟ آیا این سرگرمی آنها را تحریک می کند؟ بعد از اینکه به زمین رسیدند کجا می روند؟» هر دو انگشتشان را به نشانه آرزوی موفقیت نشانمان می دهند و می روند. بدین ترتیب است که به ارتفاع 12500 پایی می رسیم و نوبت ما می شود. من و کریس اوانز، مشهور در سراسر دنیا به عنوان کاپیتان آمریکا، ستاره کتاب های کمیک مارول و سری فیلم های «انتقامجویان». پنج فیلم این سری که از سال 2011 با «کاپیتان آمریکا: اولین انتقامجو» آغاز شد، بیش از 4 میلیارد دلار فروش داشته اند. ما دو نفر به علاوه چهار خدمه، تنها کسانی هستیم که در عقب هواپیما مانده ایم. یکی از اعضای خدمه بالاتر از صدای بلند دو ملخ هواپیما، فریاد می زند: «خب کی اول میره؟»     اوانز و من روی نیمکت هایی روبروی هم نشسته ایم. هیچکداممان جواب نمی دهد. من نگاهش می کنم و او مرا نگاه می کند. حس می کنم انگار یک موش زنده قورت داده ام. ولی اوانز آن روبرو نشسته و درست مثل کاپیتان آمریکا خونسرد است و لبخند می زند. وقتی منتظر بودیم سوار هواپیما شویم، اوانز به من گفت که شب گذشته وقتی می خواسته بخوابد، «این فکر به ذهنم رسید که "نکنه چتر باز نشه؟"...» «واقعاً، همچین فکری کردی؟» «... اون دقیقه های آخر که می دونی». منظورش این بود که می دانی می خواهی به طرز مرگباری زمین بخوری. «تو قرار نیست بمیری، تو کاملا بیدار و هوشیار خواهی بود. خب که چی؟ باید چشام رو ببندم؟ خوشبختانه خیلی سریع اتفاق میفته. چراغ ها خاموش میشه و همه جا تاریک میشه. لعنتی، امیدوارم خیلی سریع اتفاق بیفته. بعدش به خودم گفتم اگه قراره بپریم بیا وانمود کنیم که همه چیز به خیر و خوشی پیش خواهد رفت و هیچ اتفاق ناجوری قرار نیست بیفته. ان واقعیت رو با تمام وجودت در آغوش بکش و با تمام شورو هیجانت از این هواپیما بپر.» اوانز آماری را که از تحقیقاتش در مورد احتمال سانحه مرگ در حین چتربازی به دست آورده بود با من به اشتراک گذاشت. «حدوداً برای هر 1000 بار پرش فقط 0.006 احتمال سقوط و مرگ وجود داره پس فکر می کنم شانس ما خوب باشه.» و دوباره صدای فریاد خدمه بلند شد: «کی اول می پره؟» همچنان من به اوانز چشم دوخته بودم و اوانز به من ذول زده بود. انگار توی دلم رخت می شستن. من به اوانز نگاه کردم و اوانز به من نگاه کرد. نفر دیگری پرسید: «پس چتربازی ایده کدوم یکی از شما دو نفر بود؟» سوال خوبی بود. من هم  وقتی عصر همان روزی که اوانز را برای اولین بار در منزلش ملاقات کردم همین سوال را از او پرسیدم. او در بالایی ترین قسمت منطقه هالیوود هیل در یک دامداری مدرن درست وسط یک باغ ژاپنی زندگی می کند. باغی که اوانز در آن زندگی می کند حال و هوای مدیتیشن در لس آنجلس را در ذهن تداعی می کند. حتی یه مجسمه کوچک بودا هم بر روی پله جلویی جا خوش کرده است. شخصی (اوانز) که در ورودی را باز کرد شلوار جین و تیشرت بر تن داشت و کفش های مارک نایکی به پا کرده بود، یک کلاه لبه دار مشکی نیز با لوگوی ناسا روی سرش گذاشته بود. سبیلش به اندازه ای خوب و مناسب بود که برای یک لحظه فکر کردم که این آدم همان کسی است که نقش ابر قهرمان بچه سال را بازی کرده است. درست هنگام دست دادن با اوانز که در را باز کرده بود سگ او مثل یه موشک به سمتم حمله ور شد. اوانز برای اتفاقی که افتاد خیلی اظهار تأسف کرد. من و اوانز با هم در مورد چیزای بی اهمیت گپ زدیم. وی یکی از چهار فرزند خانواده است و در کنار پدرش که یک دندانپزشک و مادرش که مدیرانجمن تئاتر بود پرورش یافت. موضوع این است که اوانز یکی از طرفداران پروپا قرص سوپربول است و با توجه به اینکه چند روز دیگر پنجاه و یکمین دورهٔ سوپربول و ۴۶مین مسابقهٔ این دوره بین تیم های پتریوتس و فالکونز برگزار خواهد شد، تنها چیزی که اوانز به آن فکر می کند نتیجه این بازی است. به او گفتم: «شرط می بندی که سم آدامز (بازیکن فوتبال) بره تو هیوستون بازی کنه.» اوانزشروع کرد به رقصیدن و گفت: «اوه خدای من! باورم نمیشه که بازی آخر همین هفته ست.»     مثل هر طرفدار پتریوتسی اوانز هم از راجر گودل، از اعضاء هیئت مدیره لیگ ملی فوتبال (NLF)، به شدت بدش می آید. اوانز نظیر چهره های شاخص هالیوود همچون مارک والبرگ، مت دیمون و بن افلک به سوپربول برده نخواهد شد. باید بگیم که اوانز حتی یک بار هم مت دیمون رو از نزدیک ندیده است و تنها ملاقاتی که با مارک والبرگ داشته برمی گردد به دو سال پیش درمهمانی طرفداران تیم پتریوتس. با این حال اوانز خودش را جلوی بن افلک تحقیر کرده است. حوالی سال 2006 بود که قراربود اوانز و بن افلک بر سر فیلم «رفته عزیزم رفته» به کارگردانی بن افلک صحبت کنند. اوانز در حال راه رفتن در راهرو به اتاقی چشم دوخته بود که قرار بود او و افلک در آن گفتگو کنند. در حالی که به سمت در باز اتاق حرکت می کرد صدای افلک را با آن لهجه غلیط بوستونی شنید که فریاد زد: «بالاخره اومدش!» (اوانز دقیقا مثل خود افلک این جمله رو تکرار کرد) تا آن موقع اوانز با بازی در نقش هیومن تورچ، جانی استورم، در فیلم «چهار شگفت انگیز» (2005)، به شهرت رسیده بود با این حال با دیدن ستارگان سینما دست و پایش را گم می کرد. همانطور که خودش تعریف می کند: «اولین چیزی که به افلک گفتم این بود؛ "به نظرتون اونجایی که پارک کردم جای مناسبی هستش؟" اون گفت: "کجا پارک کردی؟" من گفتم: "جلوی پارکومتر". افلک پرسید: "توی دستگاه پول انداختی؟" و من گفتم: "بله". و اون گفت: "پس فکر می کنم که مشکلی نباشه". و من با خودم گفتم: "این افتضاح ترین شروعی بود که می تونستم داشته باشم".» خب مشخص است چرا. به این دلیل که اوانز موفق نشد آن نقش را از آن خودش کند. اوانز با برادرش و سه تا از رفقای گرمابه و گلستانش به دیدن سوپربول می رود. مثل هر طرفدار پتریوتسی اوانز هم از راجر گودل، از اعضاء هیئت مدیره لیگ ملی فوتبال(NLF) ، برای تعلیق تام بریدی و جریمه کردن تیم دیفلتگیت به شدت بدش می آید. در حالی که دارد دو تا نوشابه را از یخچال نسبتاً خالی برمی دارد در ادامه گفتگو اضافه می کند که: «فقط می خواستم ببینم که گودل جایزه رو با دست های خودش به بریدی تقدیم میکنه. گودل یه عوضیه به تمام معناست.» در اتاق نشیمن اوانزهیچ نشانه ای از ویژگی های کاراکتر استیو راجرز یا همان کاپیتان آمریکا به چشم نمی خورد. مبلمان اوانز از چوب هایی با تناژ قهوه ای ساخته شده است و درب های شیشه ای و منظمی که به روی حیاط خلوت با منظره تپه ها باز می شوند. اوانز تعارف کرد که بنشینم و من هم روی یکی از راحتی ها نشستم. از او پرسیدم: «ایده چتربازی مال کی بود؟» از آنجایی که هر دوی ما می دانستیم که چه کسی این پیشنهاد را داده بود درواقع با پرسیدن این سؤال می خواستم بدانم دلیل دادن این پیشنهاد چه چیزی بوده است. «رفیق واقعاً تو برای چی می خوای از یه هواپیمای لعنتی اونم با من بپری؟» اوانز در نوشابه اش را باز کرد و گفت: «آره، راستش نمی دونم اون لحظه به چی فکر می کردم.» همانطور که روی مبل راحتی لم داده بود شروع کرد به ناله کردن. توضیح داد که چون تمرینات ورزشی را دوباره از سر گرفته تمام بدنش کوفته است و به شدت درد می کند. تمام این تمرینات برای این است که برای سری جدید کاپیتان آمریکا روب فرم بیابد. همه قسمت های این فیلم از آوریل به ترتیب اکران خواهد شد. بعد ازاین دیگر لازم نیست اوانز سی و پنج ساله باز هم آن لباس قرمز-سفید-آبی ابرقهرمانی اش را به تن کند و قراردادش  با این فیلم به اتمام می رسد. سال 2010 کمپانی مارول کامیکس تصمیم داشت که برای 9 سری از فیلم های «کاپیتان آمریکا» با اوانز قرارداد ببندد ولی اوانز اصرارداشت که فقط در 6 قسمت از این فیلم حضور داشته باشد. اعضای خانواده اوانز به عقلش شک کردند و فکرمی کردند که اوانز باید دیوانه شده باشد که این قرارداد پر منفعت را رد کند، ولی او جور دیگری به این قضیه نگاه می کند. ضبط هر یک از قسمت ها برای کمپانی مارول کامیکس تقریبا 5 ماه طول کشید. «اوه پسر وقتی وارد این کار میشی، لعنتی، ناخودآگاه موضوع تعهد به تبلیغات هم به وظایفت اضافه میشه.» اوانز خیلی خوب از این موضوع آگاه بود که تا زمانی که ملزم به بازی در فیلم «کاپیتان آمریکا» باشد زمان خیلی کمی خواهد داشت تا بخت خود را در پروژه های دیگر بیازماید. او دوست دارد کارگردانی را تجربه کند، علاوه براین ترجیح می دهد نقش های متفاوتی را ایفا کند. کاراکترهایی که بیشتر شبیه انسان هستند تا ابر قهرمان. مثل نقش آفرینی در فیلم «با استعداد» که به زودی به اکران خواهد رسید. فیلمنامه این فیلم اشک اوانز را درآورد. او موفق شد در میان کارهای جاری خودش بین «کاپیتان آمریکا» و «انتقامجویان» زمانی را هم به بازی در فیلم «با استعداد» اختصاص دهد. در فیلم «با استعداد» اوانز درنقش فرانک ادلر ظاهر می شود. «امکان نداره که کاراکتر فرانک ادلر بیش از این شبیه انسان های واقعی اطراف ما باشه. یک مکانیک قایق های موتوری که زیر ناخن هاش با روغن گریس سیاه شده و زندگی مجردی خودش رو در فلوریدا داره. بعد از یک سری حوادث غم انگیز ادلر مجبور میشه که سرپرستی خواهرزاده خودش که مری نام داره بر عهده بگیره. مری سال اول دبستان درس می خونه ولی آی کی یو او در حد اینیشتنه. ادلر متوجه میشه که خواهرزادش یک نابغه کم سن و ساله و از اونجایی که می تونست تصورش رو بکنه که چه اتفاقی میتونه بر سر بچه ای با این همه استعداد ذاتی بیفته وقتی که فشار بر روی ذهنش زیاد باشه، بنابرادلر تمام تلاشش رو می کنه که کسی از این موضوع باخبر نشه. در این میان معلم مری وارد صحنه میشه. معلم هم از استعدادهای مری آگاه میشه و از اینجاست که داستان شروع میشه.» وقتی برای لحظاتی در حین فیلمبرداری اوضاع برای ادلر خوب پیش نمی رود او با طعنه به این موضوع اشاره می کند که من یک ابر قهرمانم. اوانز گفت که  قصد ندارد بین ابر قهرمان استیو راجرز یا همان کاپیتان آمریکا و یک مرد عادی ولی قهرمان مثل فرانک ادلر فرق بگذارد ولی «حالا که صحبتش پیش اومد بد نیست مقایسه ای بین این دو کاراکتر داشته باشیم.» اوانز می گوید: «اگرچه با استیو راجرز در یک فیلم سینمایی بزرگ با بودجه ساخت هنگفت و لباس های عجیب و غریب هستی ولی با این حال تو همچنان به دنبال یافتن واقعیتی در کاراکتر کاپیتان آمریکا هستی، ولی در نقش ادلر بودن حس خوب وصل بودن به دیگران رو به تو القا می کنه. اگر اشتباه نکنم جولیان مور بود که گفت: "تماشاگران برای دیدن تو به سینما نمیان. آنها برای دیدن خودشون پا به سینما می گذارن"د. ادلر مثل آینه ای هست که هر تماشاگری می تونه خودش رو درون اون شخصیت ببینه. تماشاگران به راحتی با فرانک ادلر احساس همزاد پنداری می کنن تا با استیو راجرز.»     داجر اسم سگ اوانز است. همان سگی که در بدو ورود به منزل اوانز به من حمله ور شده بود حالا با مالیدن خودش به من در حال جبران رفتار زشتش است. اوانز از سر فیلمبرداری فیلم «با استعداد» در یکی از صحنه های پایانی فیلم که در پناهگاه حیوانات در جورجیا فیلمبرداری شد با این سگ آشنا شد. اوانز در سال 2012 سگش را از دست داد و از همان موقع دوست داشت که سگ دیگری داشته باشد. از همان پناهگاه حیوانات در جورجیا بود که داجر با اوانز همراه شد طوری که انگار از همان ابتدا داجر به اوانز تعلق داشت. آیا واقعا داجر اسمی است که یک بوستونی جان سخت و طرفدار ورزش روی سگش بگذارد؟ وقتی به خانه برگشت همه دوستانش برای انتخاب این اسم کلی بد و بیراه نثار اوانز کردند. اما او هیچگاه تیم بیسبال ال ای را به تیم رد ساکس ترجیح نداد. وقتی که بچه بود عاشق انیمیشن «الیور و دوستان» و سگ محبوب این  کارتون یعنی داجر بود. اوانز پیش بینی کرده بود که دوستانش از انتخاب این اسم رنجیده خواهند شد، او به اسم های دیگر هم فکر کرده بود. «تو می تونی اسم سگت رو دورکناب بذاری و بعد از چند ماه اسمش میشه دورکناب لعنتی." مادر اوانز او را متقاعد کرد که به دنبال خواسته هایش برود و کاری را که می خواهد انجام دهد. او در سال 2016  فیلم «با استعداد» را به پایان رساند و با داجر به لس انجلس بازگشت. برگشت او مصادف بود با دوره ستادهای انتخاباتی و در آن زمان هیچ کس از جمله اوانز که از طرفداران هیلاری کلینتون بود فکرش را هم نمی کردند که دونالد ترامپ شانسی برای پیروزی در این انتخابات داشته باشد. اوانز هنوز هم نمی تواند باور کند که ترامپ رئیس جمهور آمریکا است. «من خیلی عصبانیم، دارم آتیش می گیرم. باورکردنی نیست. مردم به شدت مستأصل بودن تا از زبان یک نفر بشنون که یکی مقصره. مردم از اینکه می شنیدن که کسی عصبانی هستش دلشون خنک می شد. از اینکه بشنون که واشینگتن گند زده خوشحال می شدن. مردم فقط یک چیز جدید می خواستند بدون اینکه به پیامدهای اون چیز جدید فکر کنند. منظورم اینه که آدمی مثل استیو بنن...استیو بنن! این مرد هیچ جایگاهی در سیاست نداره.» اوانز همچنان به گذاشتن دیدگاه های سیاسی خود در حساب توئیترش ادامه می دهد. او در صفحه توئیتر خود نوشت: «ترامپ باید از قوت بخشیدن به ادعاهای کذب خود اجتناب کند.» او اخیراَ در یک بحث داغ  توئیتری با دیوید دوک رهبر کو کلاکس کلان، سازمان پشتیبان برتری نژاد سفید، یهودستیزی و نژادگرایی، اظهار نظر کرده. موضوع بر سرانتخاب جفرسن سشنز به عنوان دادستان کل توسط ترامپ بود. دوک بدون هیچ مدرک و پایه و اساسی اوانز را متهم به ضد یهود بودن کرد. اوانز دوک را تشویق کرد که معجزه عشق را امتحان کند: «دوست داشتن از تنفر قوی تر است. دوست داشتن باعث اتحاد بین ما است. من قول می دهم که عشق و دوست داشتن در وجود تو وجود دارد. زیرپوشش خشم و ترس در درون تو عشق ورزیدن وجود دارد.» بیان مطالب سیاسی و تبادل این نظرات در شبکه های اجتماعی با مخاطب عام می تواند برای ستاره فیلم «کاپیتان آمریکا» مخاطره آمیز باشد. افراد بسیاری اوانز را نصیحت کرده اند ولی اوانز می گوید: «من کاری رو شروع کردم که تا آخرش باید ادامه بدم.» «آه خدای من. من نمی تونم تو آینه به قیافه خودم نگاه کنم اگر درمورد چیزی احساس و نظری داشته باشم ولی نتونم نظر خودم رو بیان کنم. فقط روش بیان کردن اعتراض مهم است. ما حق داریم که با قانونی مخالفت کنیم. اگر من عقایدم رو بیان کنم و مردم بر اساس گفته های من دیگر علاقه ای به رفتن به سینما برای دیدن فیلم های من نداشته باشند خوب راستش برای من هیچ اهمیتی ندارد و من با این موضوع هیچ مشکلی ندارم.» ترامپ، استیو بنن، سیاستمداران. اوانز از کوره در می رود. بلند می شود و به سمت ایوان می رود و سیگاری روشن می کند. اوانز می گوید: «بعضی ها به من میگن نمی بینی که چه اتفاقاتی داره می افته؟ وقتشه که فریاد اعتراضمون بلند بشه.» او می گوید: «بله می بینم چه اتفاقی افتاده ولی در حال حاضر باید سکوت کنیم. همه کسانی به ترامپ رأی داده اند انسان های ترسناک و متعصبی نیستند.» در این میان افرادی هستند که نمی توانیم اعتمادمان را از آنان قطع کنیم. اگر سعی کنید به زور لفاظی افکار عمومی را تغییر دهید، فریاد اعتراض شما تبدیل به صدایی آزاردهنده شود که در گذر زمان بی تأثیر می شود.» داستان جالب اوانز درباره ورودش به هالیوود در دوران دبیرستان می دانست که می خواهد بازیگر شود. او قبل از این بارها و بارها روی صحنه رفته بود. در مدرسه و در تئاتر مادرش کار بازیگری را تجربه کرده بود. او عاشق نقش بازی کردن بود. «وقتی در سن سیزده سالگی در یک نمایش بازی می کنی و شب اول اجرا داری در حالی که هیچ کدوم از دوستات شب اول اجرا ندارن. به دوستات می گی: "بچه ها من امشب نمی تونم با شما بیام مهمونی و خوش بگذرونم. امشب شب اول اجرای نمایشم هستش."» همان سال اوانز در نمایش «دو مرد» بازی کرد. برای هر بیست نمایشی که اوانز به روی صحنه رفت یک سیکل تکراری را طی کرد. به خانه رفت. دیالوگ های خود را حفظ کرد. چند بار با دیگر بازیگران تمرین کرد و به روی صحنه رفت. در حالیکه برای نمایش «ستاره افول کرده» او و بازیگر نقش مقابلش ساعت ها و ساعت ها، شب ها و شب ها را به تمرین دیالوگ ها سپری کردند. «ستاره افول کرده» در مورد دو دوست است که یکی از آنها به تازگی از دنیا رفته است. در صحنه اول نمایش یکی از شخصیت ها بعد از مراسم تدفین دوستش به خانه برمی گردد و در عین ناباوری دوستش را در خانه می بیند. اوانز در نقش روح به روی صحنه می رود. در حالی که در پشت صحنه منتظر است که نوبتش فرا برسد به خوبی می داند که همه دیالوگ های خود را از حفظ نیست ولی او جوهره و حس بازیگری را در خود دارد. اوانز به خاطر می آورد که: «بر روی صحنه ایستاده بودم و دیالوگ های خود را ادا می کردم نه به این دلیل که آنها را از بر بودم بلکه به این دلیل که این نمایش بخشی از وجودم شده بود. من به چیزی که به زبان می آوردم اعتقاد راسخ داشتم.» این نمایش اوانز را مسحور خود کرد. بعد از آن اوانز به بازی در نقش کاراکترهای واقعی علاقمند شد. می خواست که در فیلم بازی کند و در مقابل دوربین فیلمبرداری قرار بگیرد تا فقط بازی خود را به عنوان یکی از شخصیت های فیلم ایفا کند. اوانز می گوید که بر روی صحنه تئاتر بازیگر باید برای تماشاگرانی که در انتهای سالن نمایش نشسته اند نیز بازی کند. یکی از دوستان خانوادگی اوانز که در تلویزیون بازی می کرد به او توصیه کرد تا برای وارد شدن به دنیای هالیوود باید مدیر برنامه داشته باشد. در اواخر دوره مقدماتی دبیرستان با شجاعت تمام از والدینش خواست با رفتن او به نیویورک و گذراندن دوره کارآموزی با یک مدیر برنامه بازیگری موافقت کنند. اوانز قول داد که خودش از پس هزینه ها برخواهد آمد. والدینش پذیرفتند و او شانس خود را با بانی فینگان که بعدها در سریال «اسپین سیتی» ظاهر شد امتحان کرد. اوانز مدیر برنامه بازیگری را برای گذران دوره کارآموزی انتخاب کرد به این دلیل که فکر می کرد شانس بیشتری خواهد داشت تا با مدیران برنامه بازیگری درارتباط باشد. آن موقع فقط 16 سال داشت و فینگان اوانز را مسئول پاسخگویی به تلفن ها کرد. مسئولیت های او شامل تنظیم کردن قرارهای ملاقات برای تست بازیگری بود. تا اواخر تابستان از بین همه مدیران برنامه سه نفر را که سابقه درخشان تری داشتند انتخاب کرد و از آنها خواست که فقط 5 دقیقه به او وقت بدهند تا در تست بازیگری خودش را نشان بدهد. هر سه بعد از تست بازیگری به بازی اوانز علاقمند شدند.     اوانز تصمیم گرفت با برت آدامز کار کند چرا که فینگان از بین سه مدیر برنامه، آدامز را به او توصیه کرده بود. آدامز به او گفت که ماه ژوئن برای تست بازیگری قسمت آزمایشی به نیویورک بیاید. به خانه برگشت و کلاس های بیشتری در دانشگاه برداشت تا بتواند سال اول تحصیلی را زودتر از موعد به اتمام برساند و دوباره به نیویورک برگردد. وی همان آپارتمان قبلی را که بیشتر شبیه لانه مرغ بود در بروکلین اجاره کرد و همان دوره کارآموزی را با فینگان ادامه داد. او در قسمت آزمایشی «جنس مخالف» بازی کرد. خبر خوب این بود که برنامه برای پخش آزمایشی انتخاب شد و در پاییز فیلمبرداری این سریال در لس آنجلس آغازشد.   او آن دوره را به خاطر می آورد و در ادامه می گوید: «می دونستم که از ماه آگوست به لس آنجلس خواهم رفت، بنابراین بهارآن سال به خانه رفتم. هر روز نزدیکای ظهر از خواب بیدار می شدم و پرسه زنان به سمت دبیرستان می رفتم تا رفقام رو ملاقات کنم و با هم خوش بگذرونیم. سال 1999 جزء بهترین سالهای زندگیم بود.» ولی طولی نکشید که سال 1999 تبدیل به یک سال بد شد. بیش از یک ماه اقامت او در لس آنجلس نگذشته بود که تماسی از طرف خانه دریافت کرد. پدر و مادرش در مرحله گرفتن طلاق بودند و این چیزی بود که اوانز هرگز تصورش را نمی کرد. خانواده و عشق و کشمکشی که در این میان وجود دارد بخشی از فیلم «با استعداد» است که اوانز را به خود جذب می کند. «در زندگی شخصی خودم رابطه عمیقی با خانواده و ارزش ها و پیوندهای خانوادگی داشتم. همیشه از داستان هایی که در آن قهرمان اصلی داستان، خانواده را بر خود و خواسته های خود ترجیح می داد خوشم می آمد. اینگونه فداکاری ها تلاشی شرافتمندانه است. برخلاف دوستانت که خودت انتخابشون می کنی در انتخاب خانواده ات هیچ نقشی نداری. مخصوصاً در لس آنجلس باید ببینی که چطوری دوستی ها به محک گذاشته می شه. اگه مشکلی در دوستی پیش بیاد تو حق انتخاب داری و می تونی برای همیشه به رفاقتت خاتمه بدی. ولی خانواده ی تو خانواده ی توست. پیاده کردن سیستم رفاقت بر روی خانواده و سعی در کاربردی کردن و حتی رضایتبخش کردن این سیستم چالشی دشواره. برای من و خانواده ام نیز این اتفاق دشوار بود.» در هواپیما بالاخره یکی از دو نفر تصمیم گرفت. اوانز فریاد کشید: «اول می خوام پریدن تورو ببینم.»   البته که می خواست. مثل هر مرکز چتربازی قابل اطمینان و قانونی دیگری، موسسه چتربازی پریس، که این تجربه را برای ما فراهم می کرد فقط یه چتر نجات را بار ما نکرده بود. اول از همه برای یک دوره آموزشی به اتاقی فرستاده می شوی بعد از آن به اتاق دیگری فرستاده می شوی تا زیر برگه تمامی حق و حقوق خود را امضا کنی. شاید تعجب کنید که یک ستاره بیلیون دلاری چطوری برای دادن حق امتیاز دو تا عکس اجازه پریدن از هواپیما را می گیرد. صرفنظر از آمار پایین خطر مرگ که اوانز ارائه داد. من هم در تعجبم. «موسسه برگه های بیمه رو به دست شما میده ولی خب که چی؟ اگه بمیریم اونا چیکار می خوان بکنن؟ از خانواده من شکایت کنن؟ احتمالا از یه بازیگر دیگه با دستمزد پایین تر استفاده خواهند کرد.»  یقیناَ پاسخ  این سؤال نه خواهد بود. از اوانز پرسیدم که آیا تا به حال چتربازی کرده است که معلوم شد که قبلا این کار را انجام داده، آن هم با نامزد سابقش. معلوم شد که نامزد سابق او در حال حاضر همسر جاستین تیمبرلیک است. اوانز و جسیکا بیل از سال 2001 تا 2006 با هم بودند. برای روز ولنتاین جسیکا به فکر پریدن از هواپیما افتاد و اینطوری بود که اوانز و بیل چتربازی را با هم تجربه کردند. طبق بعضی از اخبار اوانز به تازگی با نقش مقابل خود در فیلم «با استعداد» جنی اسلیت آشنا شده است. جنی اسلیت نقش خانم معلم را در این فیلم بازی کرد. اوانز گفت: «آره ولی از دست همه اون سوال ها خلاص شدم» وقتی این جمله را می گفت می شد فشرده شدن قلب اوانز را حس کرد. بحث به چالش های خاصی کشید که ستارگان بین المللی نظیر اوانز با آنها روبرو می شوند. چالش هایی همچون آشنایی با فردی جدید و عواملی مثل اعتماد کردن. اوانز فکر می کند دلیل عمده ای که بیشتر بازیگران با بازیگران وارد رابطه می شوند این است که: «تجربه خاص و مشترکی بین افراد فعال در این صنعت وجود داره که درکش برای کسانی که در این صنعت نیستند سخت خواهد بود. وقتی اجازه میدیم که شخصی که با او در رابطه هستیم برای چند ماه با افراد دیگری و در شهر دیگری مشغول به کار باشد و فرصت دیدار او را نداشته باشیم، در این شرایط خاص رابطه را به چالش کشیده ایم.» در فیلم «با استعداد» صحنه ای است که کاراکتر اسلیت از ادلر درباره بزرگترین ترس هایش می پرسد. بزرگترین ترس ادلر از بین بردن زندگی خواهرزاده اش مری است. بزرگترین ترس اوانز حسرت خوردن است. «مثل همیشه یه جورایی دلت بخواد که به جای اینجا جای دیگه ای باشی. فکر می کنم من از این می ترسم که یک روز یکهو به خودم بیام و ببینم که پیر شدم و دارم حسرت گذشته رو می خورم، متوجه بشم که کار خیلی مفیدی انجام نداده ام که امروز ارزش تقدیر و تشکر رو داشته باشه و تسلیم حال حاضر بشم.» اندیشه های اوانز از خواندن کتاب «آزمایش تسلیم» نشئت می گیرد. اوانز می گوید: «اساس نظریه بر آن استوار است که ما تنها زمانی حس رضایت داریم که اوضاع خوب پیش می رود. حقیقت این است که زندگی در حال گسترش است زندگی  بدون درنظر گرفتن ورودی های تو در حال گسترش است. اگر تو یک شرکت کننده فعال در این آگاهی باشی زندگی وجودت را از بدی ها و خوبی ها شستشو خواهد داد. تو تقریباً تبدیل به ظرف تفلونی می شوی که دیگر درگیری های درونی را به خود نمی چسباند.» او در ادامه می گوید: «ضمیر آگاه ما بسیار گسترده است. ما همواره نگران گذشته خود هستیم. ما همواره نگران آینده هستیم. بر روی همه چیز برچسب می زنیم. و این مسائل سبب انفصال ماست. کاری که تلاش می کنم انجام بدهم ساکت کردن ضمیر آگاهمه. پیوسته در حال ساکت کردن ذهنم هستم و امیدوارم دوره های سکون و سکوت بیش از پیش طولانی بشود. وقتی ذهنت رو آرام می کنی چیزی که از پس ابهام ظاهرمی شود تسلیم شدن است. تو بیش از اینکه منفصل باشی متصل می شوی. خیلی از سوال ها در مورد سرنوشت و هدف از آفرینش و سوال هایی از این دست جوابی ندارند ولی وقتی به سکوت ذهنی برسی متوجه میشی که به این سوال ها نیازی نداری.» نتیجه تسلیم شدن گسترش زندگی در تمامی ابعاد است. نتیجه تسلیم شدن جهش به سوی بالاست. برای همین است که اوانز می خواهد از بلندی بپرد. برای همین بود که اوانز 16 ساله خیز برداشت و تابستان خود را در نیویورک گذراند. برای همین بود که خیز برداشت و قرارداد را به جای  9 قسمت فقط برای 6 قسمت امضاء کرد. برای همین بود که داجر را از جورجیا به خانه خودش آورد. تسلیم شو و خیز بردار و پرواز کن.     و من اولین کسی بودم که پریدم. اوه البته باید به یک نکته مهم اشاره کنم: چتربازهای مبتدی مثل اوانز و من به تنهایی نمی پریم. خدا را شکر. هر کدام از ما کسی را داریم که به همراه ما از هواپیما می پرند. هر کدام از ما از پشت با یک طناب به جلوی یک چترباز حرفه ای بسته شده ایم. من به یک چترباز 44 ساله به اسم پل بسته شده ام. با خودم فکر کردم که باید کمی بیشتر در مورد پل بدانم. پل به من گفت که قبل از این کار صاحب یک کافه در شیکاگو بوده است. اوانز به یک چترباز خانم به نام سم بسته شده است. سم به نظر 20 ساله می آید. وقتی به در باز هواپیما رسیدیم ذهنم به طرف همسرم و دو پسر نوجوانم رفت. به کسانی که به آنها عشق می ورزیدم و به متنی که چند لحظه پیش محض اطمینان و دادن احتمال به باز نشدن چتر نجات برای سردبیر فرستادم. پس از آن من و پل، البته بهتر است بگویم پل به آرامی به عقب و جلو حرکت کرد تا نیرو و فشار لازم را برای خروج از هواپیما ایجاد کند. بهتر است بگوییم نیروی لازم برای دور شدن از چیزی که به نظر عقلانیت می رسد. لعنتی لعنتی کلمه ای بود که من بیش از یک ساعت بعد از پرش از ارتفاع 12500 پایی فریاد زدم. نمی توانستم نگاهم را از زمینی که صدها مایل از من فاصله داشت بردارم. درباره هیچ چیز فکر نمی کردم. نه زنده ماندن. نه مردن. هیچ چیز. به سادگی حس می کردم ... من رها شده بودم. ناگهان همه چیز متوقف شد. یک لحظه حالت تهوع گرفتم. پل ضامن چتر رو کشیده بود و واقعاً چتر باز شد. این فوق العاده است برای اینکه ما شانس زنده ماندن داریم. ولی از طرف دیگر باز شدن چتر حالگیری بود. چون به انتهای ماجراجویی می رسیدیم. ولی باید رها می شدم. باید از همه چیز رها می شدم. من تصمیم گرفته بودم که شانسی که اوانز از آن صحبت کرده بود را امتحان کنم. من پریدن را با آغوش باز پذیرفتم وبه زندگی اجازه دادم که در من گسترده شود. دیگه حالت تهوع نداشتم. حالا دیگه باید به زمین بر می گشتم. از آن بالاها به زمینی که خیلی ازش فاصله داشتم برگشتم. به زمین و به هرآنچه که به زمین تعلق داشت برگشتم. وقتی که در سلامتی و آرامش پاهایم را بر روی زمین گذاشتم یکی از خدمه به سمتم دوید و پرسید که چه احساسی دارم. من گفتم: «احساس کاپیتان آمریکا رو دارم.» او گفت: «تجربه پریدن یک هیجان واقعی است.» ]]> عمومی Sun, 28 May 2017 05:40:07 GMT http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103149/ توییت جدید ترامپ درخصوص قرارداد با عربستان http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103133/   ]]> عمومی Sun, 28 May 2017 04:27:46 GMT http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103133/ ترامپ: نشست سران گروه هفت بسیار مفید بود http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103144/ به گزارش ستاره ها به نقل از ایسنا،  دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا به تحسین از مثمرثمر بودن نشست سران گروه هفت در ایتالیا پرداخت. به نقل از خبرگزاری رویترز،‌ وی در جریان سخنرانی خود در پایگاه هوایی سیگونلای ایتالیا که میزبان نیروهای نظامی آمریکایی است، گفت: من برای حضور در نشست گروه هفت به اینجا آمدم و این نشست بسیار مهم بود. وی ادامه داد:‌ در جریان این نشست من روابط آمریکا با سایر کشورها را تحکیم کردم. ما روابط بسیار خوبی با سایرین داریم. رئیس‌جمهوری آمریکا تصریح کرد که هفته‌ای واقعا تاریخی را با توجه به تلاش‌های خود در راستای تقویت روابط واشنگتن با برخی از نزدیک‌ترین هم‌پیمانان خود پشت سر گذاشته است. ترامپ اظهار کرد، تلاش بسیاری برای جلب مضاعف همکاری‌های بین‌المللی در جهت مبارزه با افراط‌گرایی انجام داده است. وی با اشاره به حملات انتحاری در نقاط مختلف از جمله بمب‌گذاری اخیر منچستر، بر اهمیت مقابله با عناصر افراط‌گرا تأکید کرد. ]]> عمومی Sun, 28 May 2017 05:18:29 GMT http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103144/ سئول: کره‌شمالی موشک بالستیک شلیک کرد http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103252/ به گزارش ستاره ها به نقل از ایسنا، به نقل از خبرگزاری یونهاپ، ستاد مشترک ارتش کره‌جنوبی اعلام کرد، این موشک ناشناخته از محلی در نردیکی شهر ونسان و به سمت شرق شلیک شده است. در پی وقوع این رویداد، رییس‌جمهوری کره‌جنوبی دستور تشکیل نشست شورای امنیت ملی این کشور را صادر کرده است. بر اساس گزارش خبرگزاری یونهاپ، این نشست ساعت ۷:۳۰ صبح امروز (دوشنبه) به وقت محلی برگزار می‌شود. ]]> عمومی Mon, 29 May 2017 04:23:50 GMT http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103252/ ترامپ هزینه های نظامی آمریکا در خاورمیانه را از سران ریاض پس گرفت http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103152/ به گزارش ستاره ها به نقل از  خبرگزاری مهر، «دونالد ترامپ» رئیس جمهوری آمریکا روز شنبه در یک پیام توئیتری با اشاره تلویحی به قرارداد تسلیحاتی ۱۱۰ میلیارد دلاری میان واشنگتن- ریاض، از بازگشت صدها میلیارد دلار از منطقه خاورمیانه به آمریکا سخن گفت. توئیتی که مصداق بارز «گاو شیرده»‌ بودن عربستان سعودی است. در این پیام توئیتری آمده است: «صدها میلیارد دلار از خاورمیانه به آمریکا بازگشت. این به معنای [ایجاد] شغل، شغل، شغل است». کاربرد واژه «بازگرداندن»-Bringing back- در این پیام توئیتری گواه آن است که رئیس جمهوری آمریکا برای جبران هزینه های نظامی سرسام آور این کشور در منطقه خاورمیانه، منبعی مطمئن تر و سهل الوصول تر از سران سعودی نیافته است؛ حکمرانانی که تنها با تکیه بر درآمدهای نفتی خود درصدد تحکیم پایه های حکومت استبدادی و ایران ستیز خود در منطقه هستند.  کاخ سفید هفته گذشته اعلام کرد که در جریان سفر دونالد ترامپ به عربستان سعودی قراردادی به ارزش حدوداً ۱۱۰ میلیارد دلار با این کشور به امضاء رسانده است. این توافق- که بخشی از آن به ارزش ۳۵۰ میلیارد دلار است، برای مدت ۱۰ سال بوده و بخش ۱۱۰ میلیارد دلاری آن به صورت آنی و در جریان همین سفر عملیاتی شد- از سوی کاخ سفید با عبارت «توسعه چشمگیر روابط امنیتی» میان دو کشور مورد تقدیر و ستایش قرار گرفت. در بیانیه کاخ سفید بدون توجه به تجاوز نظامی ریاض به مردم بی دفاع و مظلوم یمن و نیز حمایت های این کشور از گسترش تروریسم در خاورمیانه ادعا شده است: «این بسته تجهیزات و خدمات نظامی به منظور تقویت امنیت عربستان و منطقه خلیج فارس و نیز در برابر تهدیدات ایران بوده و در راستای تقویت توانمندی این کشور در عرصه مشارکت در عملیات های ضدتروریستی در منطقه به انجام می رسد!» ]]> عمومی Sun, 28 May 2017 05:58:45 GMT http://www.setarehnews.ir/fa/doc/news/103152/