فرخی سیستانی را با پدوفیلیایش بپذیریم
ادبیات کلاسیک فارسی را جدی تر بخوانیم
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۰۵
 
 
 
میز کار دکتر محمددهقانی پر است از کتاب های ادبی مختلف؛ از تاریخ ادبیات گرفته تا دیوان شاعرانی که شاید امروز جز دانشجویان یا محققان ادبیات کمتر کسی سراغشان می رود، مثل دیوان فرخی سیستانی. کلی فیش و یادداشت برداری و حتی وسایل مدرن هم می شود آن جا پیدا کرد.
به گزارش ستاره ها؛ گفت و گو با دکتر محمد دهقانی درباره ضرورت خواندن متون کلاسیک فارسی به بهانه نوشتن مجموعه «تاریخ و ادبیات ایران».

میز کار دکتر محمددهقانی پر است از کتاب های ادبی مختلف؛ از تاریخ ادبیات گرفته تا دیوان شاعرانی که شاید امروز جز دانشجویان یا محققان ادبیات کمتر کسی سراغشان می رود، مثل دیوان فرخی سیستانی. کلی فیش و یادداشت برداری و حتی وسایل مدرن هم می شود آن جا پیدا کرد.
 
اتفاق چیزی شبیه همین تقابل های ظاهری موجب شد تا سراغ دکتر دهقانی بروم و با او درباره انگیزه اش از بازخوانی این متون کلاسیک بپرسم. در این دنیای پر از سرعت و اطلاعات فوری و لقمه شده چرا باید شخصی بعد از سال ها درس خواندن بنشیند برای علاقه مندان به تاریخ فرهنگی و ادبی ایران کتاب بنویسد و سراغ شاعران (و حتی نویسندگان متون منثور برود) و روایتی نو از آن ها ارائه دهد و دیگران را تشویق کند که مثلا شعر فلان شاعر صله بگیر دربار را هم بخوانند.
 
شاید خیلی از ما توجهی باشیم که چرا سعدی یا حافظ یا مولوی حالمان را خوب می کنند، اما این که در تمام شلوغی های زندگی وقت بگذاریم و مثلا شعر منوچهری را بخوانیم یا شاهنامه ابومنصوری را ورق بزنیم... هم عجیب است و هم دلایل اساسی لازم دارد. مجید دهقانی هنگام مصاحبه شمرده و آرام صحبت می کند، برای همین خوبی مصاحبه با او این است که هر چقدر هم خلاف عقایدش حرفی بزنی، با آرامش گوش می کند و بحث را به دعوا نمی کشاند.
 
ادبیات کلاسیک فارسی را جدی تر بخوانیم

در دنیای پر از خبر و سیاست و فناوری و هزاران چیز دیگر، اصلا چرا ما باید بنشینیم و ادبیات کلاسیک بخوانیم؟ آن هم نه صرفا سعدی و حافظ و فردوسی، بلکه شعر رودکی و دقیقی و امثالهم.

این سوال به جا نه فقط در ایر ان، بلکه در همه جای دنیا مطرح می شود. در عین حال، در همه جای دنیا، با وجود تمام این نوآوری ها و فناوری ها، کلاسیک ها همچنان خوانده می شوند. اصلا کمتر کتابخانه شخصی را می توان پیدا کرد که بین تمام کتاب هایش چند اثر کلاسیک دیده نشود. به نظرم علتش این است که در آثار کلاسیک مسائل اساسی انسان ها مطرح می شود که هیچ کدام زودگذر و موقتی نیستند. پس فرقی ندارد که ما در چه زمانه و جامعه ای زندگی می کنیم، زیرا به لحاظ روحی و اخلاقی و حتی عقلانی به این متون نیاز داریم، اما در کشور ما، علاوه بر این ویژگی کلی، کلاسیک هایمان خاصیت دیگری هم دارند که ضرورت پرداختن به آن ها را مضاعف می کند؛ فرهنگ و هویت ما بیش از هر چیزی در متون ادبی ما نمود پیدا کرده است.

همان طور که انسان بی سابقه و بی گذشته، یعنی بی حافظه، نمی تواند آینده ای داشته باشد، جامعه ای هم که گذشته اش را نمی شناسد یا آن را به دست فراموشی می سپارد، نمی تواند آینده واضح و روشنی داشته باشد. من چون کارم تاریخ و ادبیات است، به ذهنم رسید که با زبان امروزی تر، آثار کلاسیک مان را از این زاویه نگاه کنیم، بلکه بتوانم آشنایی و ارتباط بیشتری بین (خصوصا) نسل جوان و آثار کلاسیک ایرانی برقرار کنم

یعنی به نظرتان اگر من شعر شاعران صله بگیر دربار، مثل عنصری را نخوانم، در فهم هویت خودم دچار مشکل می شوم؟ اصلا فرقی هست بین من با دیگری که شاید هیچ وقت در عمرش شعر عنصری را نخوانده باشد؟

فرق اصلی این است که شاید آن فرد هیچ وقت این سوال شما را نداشته باشد.

حالا فرض بگیریم که هر دو کتابخوان هستیم و بر اهمیت دانایی و آگاهی، واقف. ولی مثلا آن شخص، ادبیات کلاسیک آلمان یا انگلیس را خوانده باشد و...

آن شخص تعریف دیگری از هویت خودش دارد. مخاطب من کسانی هستند که قانع نیستند به این که بگویند: «ما انسان امروز هستیم و فردیت ویژه خود را داریم و هر کدام هم برای خودمان یک کشور و یک جهان هستیم.» خصوصا که الان حرکت «جهان گرایی» و «جهان وطنی» هم به لحاظ فلسفی و هم به لحاظ اجتماعی- سیاسی رو به رشد است. برای چنین افرادی اصلا ادبیات کلاسیک ایران اهمیتی ندارد. گرچه به نظرم آن ها فقط شعار می دهند. اگر کسی در ایران به دنیا آمده و ناچار است با زبان فارسی صحبت و در همین فرهنگ رشد کند، نمی تواند چنان هویتی برای خود تعریف کند، چون آن شخص باز هم آلمانی یا انگلیسی نیست و نمی شود.

مولفه هایی ذهنش را سامان می دهد که در ذهن افراد غربی جور دیگری است. ادبیات کلاسیک، هویت بالفعل امروزی ما را تشکیل می دهد، هر چقدر هم که از آن فرار کنیم.
 
ادبیات کلاسیک فارسی را جدی تر بخوانیم

همیشه دیگران ماجرا را از این جهت تعریف می کنند که ادبیات کلاسیک یا تاریخ بخوانیم که هویتمان را بشناسیم. آن روی سکه چطور است؟ اگر نخوانیم، چه اتفاقی می افتد؟

پاسخ دادن به این سوال سخت است. اگر کسی تاریخچه فردی اش را فراموش کند، اصلا چطور می تواند برای خودش برنامه ریزی کند؟

می تواند هویت جدیدی تعریف کند. چه بسا خودش را از اشتباهات قدیمی ها هم پاک کند.

ما ناچاریم پایه های شناختمان را بر جامعه و تاریخچه زندگی مان بنا کنیم. اگر این دو را نداشته باشیم، پایه های اساسی زندگی مان را کجا بنا کنیم؟ بر هوا؟ به نظرم در این که باید چنین شناخت هایی داشته باشیم، هیچ بحثی نیست و هیچ آدم عاقلی هم در این باره جدل نمی کند. بحث بر سر این است که شناخت ها تا چه حد باید باشد. این میزان، بستگی به زاویه دید ما در زندگی دارد. مثلا چه فرقی می کند که یک تکنسین آزمایشگاه تاریخ و ادبیات هم خوانده باشد؟ او کار خودش را که بلد باشد به سطحی از موفقیت رسیده است.

واقعا فرقی نمی کند؟

مساله همین است. گاهی فرد می خواهد چندبعدی باشد و نقش موثرتری در پیشرفت جامعه اش داشته باشد، پس به سراغ متون کلاسیک می رود. از طرف دیگر، این نکته را هم فراموش نکنید که برخی از این آموزه ها در ناخودآگاه جمعی ما خوش نشسته اند و چه بخوانیم و چه نخوانیم، با آن ها مانوس خواهیم بود. حالا ممکن است این دارایی ذهنی از ادبیات که برگرفته از فرهنگ است، به صورت ضرب المثل بین مردم رایج باشد یا حتی آن ها را برایشان بخوانیم و فرد احساس نزدیکی کند.

اما جدای از این قضیه، بیایید ماجرا را در سطح وسیع تر و البته امروزی تر ببینیم. همه باید وقتی وارد فضای شهری و ساختمان اداری کارشان می شوند، احساس انسجام هویت کنند. مثل همان تکنسینی که علاقه مند به ادبیات است و چند شعر و تابلوی خطاطی در محیط کارش گذاشته، اما من معتقدم که اگر همین شعر سعدی و فردوسی را در حد تابلوهای تبلیغاتی در همه جای شهر، از ایستگاه بی آر تی اتوبوس گرفته تا پارک و... بگذارند، دیگر کارکرد خودش را از دست می دهد و نقض غرض است. این کار با اسم نوآوری انجام می شود، اما ثمری ندارد.

ولی اگر همین خطاطی اشعار و سردیس ها و... را هم نداشته باشیم، دیگر کلا فراموش می شوند.

من با اصل ماجرا مخالفتی ندارم. اما وقتی این عناصر موثر می شوند که ضرورتی برای وجودشان در زندگی امروز پیدا کنیم. ارتباط برقرار کردن با اینشتین راحت است زیرا هنوز در علم فیزک و نجوم امروز زنده است. مجسمه اینشتین باشد یا نباشد، ما او را بیشتر از ابوریحان می شناسیم. زیرا ابوریحان، رازی و... به تاریخ علم پیوسته اند. البته این اتفاق بدی نیست و برای تمام شخصیت های مهم دنیا رخ می دهد. در حالی که آن ها هم مسائلی دارند که هنوز هم در زندگی ما جاری است.

آخر کتاب های درسی مان هم جوری تنظیم نشده اند که این مطالب را در ذهنمان تثبیت کنند و حس کنیم گذشتگانمان حتی در زندگی کنونی ما جاری هستند.

موافقم. من مطالعاتی درباره کتاب های فارسی دوره دبیرستان داشته ام و آشفتگی های زیادی در آن ها دیده ام. در این کتاب ها مطالب را براساس نظریه انواع ادبی (تازه آن هم براساس یکی از نظریه های ادبی منسوخ) دسته بندی کرده اند. مثلا در حوزه ادبیات نمایشی مثال هایی آورده اند که مرا دچار حیرت می کند. از آن جایی که ما ادبیات نمایشی نداشته ایم کارهایی مثل تعزیه و روضه را در این دسته آورده انم. نمی دانم چطور می شود این مثال ها را توجیه کرد.

نکته دیگر این که ذهن دانش آموزان با مطالعه کتاب درسی دچار نوعی به هم ریختگی زمانی می شود. برای نمونه، اشکال زیادی ندارد که در بحث حماسه، فردوسی را کنار هومر بگذارند، ولی آوردن شعر آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی همراه این دو نام کار عجیبی است و دانش آموز به لحاظ درک زمانی دچار مشکل می شود و با خودش فکر می کند که او هم متعلق به قرن چهارم یا پنجم بوده است. اتفاقا همین تاریخ ها هم مشکل ساز است. دانش آموز نمی داند وقتی می نویسند قرن چهارم، منظورشان هجری قمری است یا شمسی یا میلادی... پس همه چیز در ذهنش درهم می آمیزد و اشتباه می شود. در حالی که دانش آموز غربی فقط با یک تاریخ میلادی سر و کار دارد.

نکته سوم این که کتاب های درسی ما غیر از غلط های ادبی، پر از اشتباه است. مثلا در کتاب درسی سال دوم متوسطه شعری را اشتباهی به نام عنصری نوشته اند. معلوم هم نیست که ماخذ این اشتباه کجاست. ییت این است:
 
 ادبیات کلاسیک فارسی را جدی تر بخوانیم
 
دانش و آزادگی و دین و مروت
این همه را بنده درم نتوان کرد

تازه بماند که در مصرع دوم کلمه «بنده» خطاست و باید به جای آن کلمه «خادم» بیاید. مهم تر از همه این ها، کتاب های درسی پر از اشتباهات ایدئولوژیک هستند. در حدی که دانش آموز فکر می کند شاعران معلم های اخلاقی بوده اند که فقط دور هم می نشستند تا یک بی اخلاقی از طرف مردم ببینند و بعد آن را با شعر اصلاح کنند. با این مقدمات خواستم بگویم که وضعیت کتاب های درسی آن قدر خراب است که نمی شود انتظار زنده نگه داشتن شعر کلاسیک و علاقه مند کردن دانش آموزان به طرز فکر گذشتگانمان را از آن ها داشته باشیم.

با این اوصاف، در فضای خارج از مدرسه، ما چقدر و کجا باید به متون کلاسیک ارجاع بدهیم؟

اگر امروز کسی مطالعات روانشناسی داشته باشد (خصوصا در همین زمانه که کتاب های روانشناسی پاپیولار یا پاپسایک زیاد شده اند) و دیگری بخواهد همین روانشناسی را با ابیاتی از شاهنامه و شعرهای سعدی و مولوی درس بدهد، کار مضحکی است.

مساله اینجاست که باید روانشناسی مدرن را خواند و بعد برای اثباتش از آن اشعار و طرز تفکر هم استفاده کرد تا فرد باور کند که خودش هویتی غنی و ارزشمند داشته و این دانش، چیز بیگانه ای نیست که از دنیای غرب آمده باشد. بلکه با آن می توان ارتباط بهتری برقرار کرد. این نقش سنت و متون کلاسیک است.

اگر این دو با هم مغیر بود چطور؟

در این حالت ما به اصطلاح روانشناس ها دچار تعارض شناختی می شویم و باید تکلیف خودمان را مشخص کنیم. ما امروز عموما جوری گذشته مان را معرفی می کنیم که افراد دچار همین تعارض ها می شوند. من معتقدم که ما مثلا باید بگوییم فردوسی فلان خوبی ها را داشته، اما نظر خوشی هم راجع به زن ندارد. گرچه فردوسی با تمام این اشکالاتش بسیار جلوتر از فرخی سیستانی است که در کل دیوانش فقط اسم چهار زن وجود دارد. یکی از آن ها حضرت فاطمه (ص) است. آن هم نه به خاطر شخص ایشان.  زیرا گفته: «پیغمبر پدر فاطمه (س) است». دیگری بلقیس است. آن هم نه خاطر خود بلقیس، بلکه به خاطر تخت مشهور بلقیس و... در عوض معشوق فرخی پسران زیبارو هستند. پس دیوان فرخی نشان می دهد که این مرد دچار پدوفیلیا بوده است.

چقدر این جنبه های منفی باید توضیح داده شود و کسی مثل شما در کتابی که برای جوان ها و قشر علاقه مند به ادبیات نوشته، چقدر می تواند آن ها را باز کند؟

قطعا نباید تلاش کنیم این جنبه های منفی را پنهان کنیم. یک کار محققان ادبیات، نقد سنت است. ما نباید صرفا از سنت تعریف کنیم.

ما تا الان داشتیم می گفتیم همین گذشته دارد هویت ما را می سازد و باید به آن افتخار کنیم. گفتن این جنبه های منفی که ما را دچار تعارض می کند.

نکته دقیقا همین جاست. نقد سنت از طریق بازخوانی شعر کلاسیک، ما را از داشتن توهم هویت بیرون می کند و می توانیم منتقدانه به ماجرا نگاه کنیم. در این شرایط تکلیفمان مشخص می شود که ما باید به چه چیزهایی در شاهنامه افتخار کنیم و به چه چیزهایی نه. نباید گفت فردوسی بدون هیچ چون و چرایی مقدس است. اصلا از بین بردن این نگاه مقدس مآب یکی از اهداف من در بازخوانی متون ادبی است. دایره تقدس باید بسیار تنگ باشد تا معنی پیدا کند. در حالی که ما ایرانی ها امروز داریم مدام به مفاهیم و عناصر مقدسمان اضافه می کنیم.

نه فردوسی مقدس است، نه فرخی و نه هیچکس دیگر. قبل از این که دیگران بخواهند چنین جنبه های منفی را بشناسند و به رخمان بکشند، باید ابتدا خودمان شجاعانه آن ها را بشناسیم و اشتباهاتشان را بپذیریم. بعد بر نقاط قوت آن ها که اتفاقا به کار زندگی امروزمان می آید و همچنان زنده است، تاکید کنیم. ضمن این که آگاه باشیم نقاط ضعفی هم وجود دارد. ما با این کار غلط هایمان را تصحیح می کنیم و از خودمان دیکته ای می نویسیم که کمتر اشتباه دارد. در نتیجه راه خودمان را برای آینده روشن تر می کنیم.
 
 ادبیات کلاسیک فارسی را جدی تر بخوانیم
 
شما با نوع خاصی از تبلیغات ادبیات کلاسیک مخالف بودید و نظر متفاوتی در این باره داشتید. بازآفرینی متون کهن را در راه این دیکته کم غلط چطور می بینید؟

امروز در تمام دنیا بازآفرینی اهمیت زیادی دارد. هنوز هم روایت های نو از آثار شکسپیر وجود دارد و اتفاقا خوانده یا دیده می شوند. شکسپیر به این معنا در جامعه انگلیس آن قدر زنده است و دیگران از روی آثارش رمان ها، شعرها و نمایشنامه هایی با تم شکسپیری می نویسند. ما کمتر چنین کاری را با آثار کلاسیکمان کرده ایم.

ما حتی برای شخصی مثل مولوی که این همه ادعای شناختش را داریم، بازآفرینی های زیادی نداشته ایم. در حالی که در ترکیه آمار عجیب و غریبی از داستان ها و رمان های وجود دارد که براساس زندگی او و شمس نوشته شده است.

دقیقا همین طور است. در آخرین کتابی که حداقل به ایران رسیده با نام «ملت عشق» از الیف شافاک ماجرای عاشقی یک زن و مرد مطرح شده و این کاملا از فضای آثار مولوی دور است. کمترین دلیلش هم این است که اصلا زن در آثار مولوی جایگاه خاصی ندارد. زن در آن نگاه عرفانی نماد زندگی فرودین و دنیوی است... این مفهوم عشق از دیدگاه اوست که حتی می توان آن را به دنیای امروز هم آورد و به بشری که تصور متفاوتی از عشق دارد، می تواند از مفاهیم عشق مولوی سخن بگوید.

با وجود تمام این ها، اهالی ترکیه دارند مولوی را امروز بازخوانی می کنند، ولی ما نه تنها چنین کاری را نمی کنیم، بلکه حتی وقتی از مولوی حرف می زنیم، عموما جنبه مقدس مآبانه و انکارآمیز چنین مسائلی را در نظر می گیریم. اگر هم کسی بخواهد حرف متفاوت بزند با هزاران اما و اگر مواجه می شود. حتی درباره حافظ هم همین اتفاق برایمان رخ داده است. حافظ را با آرزوها و نگاه خاص خودمان می بینیم. حالا این حافظ را چه شاملو بخواهد شرح دهد و چه آقای بهاءالدین خرمشاهی (که نگاه معتدل تری دارد) و چه شهید مطهری.

هدف من این است که از چنین آرزواندیشی هایی دور شویم و آن شخصیت را در بطن تاریخ خودشان بررسی کنیم. همین است که اسم پروژه ام را گذاشته ام: تاریخ و ادبیات. فردوسی متعلق به تاریخ و جامعه زمان خودش بوده همان طور که عنصری و دقیقی و دیگران.

اما خواه ناخواه شما هم روایت خودتان را می گویید. زیرا ماجرا از زاویه دید و دارایی های ذهنی شما می گذرد.

بله، من هم مثل دیگران دارم روایت خودم را می گویم، اما تلاش کرده ام روایتم مبتنی بر واقعیت باشد. روایتی که براساس تاریخ مطرح می شود، به مراتب به واقعیت نزدکی تر است تا آن روایت آرزواندیشانه که در کتاب های تاریخ ادبیات مطرح شده است. آن نظرات آلوده است به انواع ایدئولوژی. البته من هم مدعی نیستم که فارغ از هر نوع ایدئولوژی هستم، اما مدعی ام که هیچ وقت عالمانه و عامدانه ایده های خودم را وارد کار نکرده ام. حالا این که تا چه حد موفق بوده ام، خوانندگان باید قضاوت کنند.
14
کد مطلب: 92919
مرجع : هفته نامه کرگدن