گفتگو با یک کارگر حمل کتاب در نمایشگاه؛
فرقی ندارد؛ کارگری، کارگری است...
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۰۵
 
کارگر
 
کارگر
 
از من می‌خواهد نه نام خانوادگی و نه عکسش در مصاحبه درج نشود؛ چون ممکن است فامیل‌ها و آشناها با خواندن این گفتگو، او را بشناسند و از نظر او، این مایه «آبروریزی» است.
به گزارش ستاره ها به نقل از خبرگزاری مهر؛ سالن یاس مصلی شلوغ شده. روز آخر نمایشگاه کتاب است، ساعت ۳ بعد از ظهر. استقرار ماشین‌های مجهز به دستگاه‌های ایکس-ری در حیاط خلوت انتهایی شبستان، حاکی از ورود معاون اول رئیس جمهور، به مصلی است، برای شرکت در مراسم اختتامیه دوره سی و یکم نمایشگاه کتاب. «رضا» اما کاری به این ماشین‌ها و تجهیزات آنها و یگان حفاطت اطراف این محدوده، ندارد. «چرخیه، کتاب جابه‌جا میکنم، ارزون می‌برم و ...»، جملاتی است که «رضا» برای پیدا کردن ناشرها در محوطه مصلی و حمل بارهایشان، به کار می‌برد.
به گفته «محسن نصرالله» مدیر کمیته پشتیبانی نمایشگاه کتاب، رضا و ده‌ها نفر دیگر مثل او، نخستین کسانی بودند که همه روزه (از ساعت ۶ صبح) به نمایشگاه می‌آمدند و آخرین کسانی هم بودند که از نمایشگاه خارج می‌شدند. به اذعان این مسئول نمایشگاه کتاب امسال، «برخلاف تصور برخی افراد، ۹۰ درصد نیروهایی که در ایام برگزاری نمایشگاه کتاب با کمیته پشتیبانی و در قالب‌هایی مانند خدماتی و رفاهی و ... همکاری می‌کنند، دارای تحصیلات کاردانی و کارشناسی هستند».
«رضا» ی ما، اما تا دیپلم خوانده و جزو همان ۱۰ درصدِ کمتر تحصیلکرده است. نام خانوادگی‌اش را می‌گوید اما می‌خواهد نه فامیلی‌اش و نه عکسش در مصاحبه درج نشود؛ چون ممکن است فامیل‌ها و آشناها با خواندن این گفتگو، او را بشناسند و خودش می‌گوید این مایه «آبروریزی» است. دقایقی مانده به شروع مراسم اختتامیه سی و یکمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، با رضا، یکی از ده‌ها کارگر حمل کتاب که در روزهای برگزاری این نمایشگاه در مصلی، نقش مهمی در رساندن کتاب‌های ناشران به ویترین غرفه‌هایشان داشتند، گپ و گفتی انجام دادیم که در زیر از نظر مخاطبان می‌گذرد.
* بچه کجایی؟
لرستان. سمت کوهدشت و رومشکان.
* چند سال داری؟
۳۸
* ازدواج کردی؟
بله
* بچه هم داری؟
دو تا
* بار چندم است که در نمایشگاه کتاب کار میکنی؟
اولین بار است.
* در مورد کارت، بیشتر توضیح می‌دهی؟
من چرخی هستم و کتاب‌های ناشران را از جاهای مختلف نمایشگاه جا به جا میکنم؛ بار سنگین یا سبک، هر چه باشد، فرقی نمی‌کند.
* چرخ را از شرکت کرایه می‌کنی؟
بله، چرخ کرایه‌ای است. اول صبح ۵۰ تومان می‌دهم و چرخ را از شرکت تحویل می‌گیرم و ساعت ۸ هم آن را دوباره تحویل شرکت می‌دهم.
* چند نفر مثل تو چرخ دارند؟
حدود ۵۰، ۶۰ نفری هستیم.
* از کجا، بارها را جابه‌جا می‌کنید؟
از در متروی بهشتی تا آخر شبستان، از متروی مصلی تا جای ناشران دانشگاهی. فرقی نمی‌کند؛ هر کجا بار بخورد، با چرخم می‌روم. مدام در مصلی می‌چرخم تا یکدفعه یکی صدایم بزند، می‌روم بارَش را جابه‌جا می‌کنم.
* روزی چند بارِ کتاب در نمایشگاه جابه‌جا می‌کنی؟
۴، ۵ بار.
* چقدر می‌دهند؟
هر بار، ۵ تومان، ۱۰ تومان، ۱۵ تومان، به طرف بستگی دارد.
* دستمزدت را همانجا می‌دهند؟
بله.
* کار سختی است؟
بله، زانودرد و مچ درد و پادرد، همه عوارض این کار است؛ ولی چاره‌ای ندارم. با این چرخ باید بچرخم تا چرخ زندگی‌ ام بچرخد و نانی به بچه‌هایم برسانم.
* شغلت همین کارگری است؟
بله، شهرستان کار می‌کنم.
* تو، بار کتاب جابه‌جا می‌کنی. رابطه‌ات با کتاب چطور است؟
تا زمانی که درس می‌خواندم، کتاب هم می‌خواندم؛ البته درسی. اهل خواندن نیستم. دورم را بچه گرفته و مجبورم مشغول کار و زندگی باشم. صبح تا غروب با بیل و چرخ دستی، سر و کله می‌زنم و غروب هم خسته، خودم هم نمی‌فهمم چطور خوابم می‌برد.
* پس به نظرت این کار (حمل بار کتاب در نمایشگاه) هیچ فرقی با کارگری ساده ندارد؟
شاید بدتر هم باشد!
* چرا؟
چون اینجا خیلی شلوغ است، یک دفعه چشمت می‌خورد به آشنایی، فامیلی، دوستی؛ آبروریزی است دیگر. باید سرت را برگردانی آن طرف که تو را در این وضع، نبینند. اینجا اگر کار بهتری از چرخی بود، حتماً انجام می‌دادم ولی از ناچاری، مجبورم.
* حرفه و فن خاصی بلد هستی که همان کار را به جای باربری انجام دهی؟
کار اصلی من کامپوزیت و شیشه کاری است، ولی مشکل این است که کار نیست، شغل نیست.
* تو این نمایشگاه را چطور می‌بینی؟
نمی‌دانستم مردم اینطور سراغ کتاب می‌آیند. خیلی خوب است البته اگر اینها (کتاب‌ها) را بخوانند.
* شرکتی که چرخ را از آن کرایه می‌کنی، به شما ناهار و شام هم می‌دهد؟
نه. صبح خودم از جایی نانی می‌خرم و صبحانه می‌خورم و تا غروب، دیگر خبری نیست. چون غذایی که بخواهم از اینجا بگیرم، ۲۰ تومان، ۳۰ تومان می‌شود، ندارم؛ من خودم روزی ۷۰، ۸۰ تومان درآمد دارم، ۵۰ تومانش را هم که باید به شرکت بدهم، می‌ماند همان ۲۰، ۳۰ تومان؛ نمی‌توانم که آن را هم خرج خودم بکنم؛ بچه‌هایم چه می‌شوند!؟
* حالا که این کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کنی، نشده با ناشرهای آنها صحبت کنی که کاری برایت در دفترشان پیدا کنند؟
آنها خودشان کارگر دارند، خدماتی دارند، احتیاجی به ما ندارند. من در شهرستان می‌خواستم برای زن و بچه‌ام خانه‌ای بسازم ولی گفتند نمایشگاه پول خوبی دارد؛ ساختمان را نیمه کاره گذاشتم و آمدم اینجا. اینجا هم که... .
* شرکت به شما جای خواب (اسکان) داده است؟
نه. هر شب، یک جا می‌خوابم. بعضی وقت‌ها می‌روم کرج، خانه یکی از آشناها، بعضی وقت‌ها در تهران؛ زنگ می‌زنم خانه یکی از فامیل‌ها که هستید یا نه.
* ۱۱ روز نمایشگاه کتاب چقدر درآمد داشتی؟
۵۰۰، ۶۰۰ تومان.
* خانه‌ات را می‌توانی با این ۶۰۰ تومان کامل کنی!؟
(سرش را پائین می‌اندازد، چیزی نمی‌گوید)
*بعد از نمایشگاه، کجا می‌روی؟
فرقی ندارد. کارگری، کارگری است؛ اینجا، چرخ، دستم است، میدان انقلاب، بیل. روزانه کارگری می‌کنم، البته اگر بخواهند.
* این حرف‌هایت را مسئولان نمایشگاه کتاب هم شاید بخوانند. حرفی با آنها نداری؟
نه، حرفی ندارم. ممنونم ازشان که کاری کردند یک لقمه نان حلال برای بچه‌هایم دربیاورم.
14
کد مطلب: 130447