«دکتر ژیواگو»، نوستالژی عشق در بستر جنگ
تاریخ انتشار : يکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۴۲
 
دکتر ژیواگو
 
دکتر ژیواگو
 
پیش از رونق سریال های تلویزیونی و تثبیت مینی سریال به عنوان یک گونه رسانه ای، کارگردانان نمی دانستند با رمان های عظیمی مثل «جنگ و صلح» چه کنند و حاصل، اگرچه نسخه هایی چهار ساعته بود، باز ابتر به نظر می آمد. به همین دلیل، گاهی با دنباله سازی مواجه بودیم. «پدرخوانده» یک و دو سه.
به گزارش ستاره ها به نقل از ماهنامه همشهری 24 : برای همسالان من، فیلم هایی هستند که در فواصل زمانی مختلف، بارها دیده شده اند و به موازات تحول فناوری، هر نوبت آن را با فرمتی دیده ایم: نورهای کوچک و بزرگ، سی دی؛ دی وی دی و این اواخر، دانلود فایل 1080. در این دگردیسی تکنولوژیک، آگاهی و زاویه نگاه ما نیز تغییر کرده. برخی را بیشتر دوست داشته ایم و از پس آگاهی ای نوین، برخی را طرد کرده ایم. اما این وسط تعدادی هستند که به مرور زمان، دیگر برایمان به زلالی قبل نبوده اند. حواشی ای که دریافته ایم، مثل زنگاری، ما را از مشاهده های بی واسطه باز می دارد. با این حال، ورِ غریزی وجودمان همچنان به آنها راغب است. «دکتر ژیواگو» از این دسته است.
 
«دکتر ژیواگو»، نوستالژی عشق در بستر جنگ 
 

پیش از رونق سریال های تلویزیونی و تثبیت مینی سریال به عنوان یک گونه رسانه ای، کارگردانان نمی دانستند با رمان های عظیمی مثل «جنگ و صلح» چه کنند و حاصل، اگرچه نسخه هایی چهار ساعته بود، باز ابتر به نظر می آمد. به همین دلیل، گاهی با دنباله سازی مواجه بودیم. «پدرخوانده» یک و دو سه.

به گمانم گاه می توان رمانی را در قالب فیلمی با زمان متعارف فشرده ساخت ولی گه گاه، آثاری وجود دارند که ورای زمان مورد نیاز برای واگویی رخدادها، ماهیتی رمان وار دارند. به تصویر کشیدن یک زندگی از کودکی تا مرگ، مصداقی از همین است. هرچند حتی فیلم های زندگی نامه ای در روزگار ما دیگر رواجی ندارند و از مد افتاده به نظر می رسند، با این حال، برخی شان هنوز تماشایی اند.

«دکتر ژیواگو» نمونه ای هنوز سرزنده و خاطره انگیز است که می توان از جهات بسیاری دوستش داشت: یکی از بهترین نمونه های فیلم- رمان؛ یکی از شاخص ترین آثار عاشقانه سینما و مهم تر از هر دو، محملی برای بحث های گونه گون، از جمله کارآمدی نگره مولف؛ پرسش از نسبت سینما با حقیقت تاریخی؛ کشف کارکرد سینما به عنوان ابزاری ایدئولوژیک و... با این همه، به دلایلی که در ادامه می آید، به رغم درخشش های بی حد و حصر این اثر، از پس آگاهی های فرامتنی، دیگر نمی توان آن را چون روز نخست دوست داشت.

این احساس دوگانه، این جدال رویکرد عقلانی و احساسی، این یک دم به باغ و یک آن به داغ کشیده شدن، خود امری پُرکشش است که از نوستالژی صرف فراتر می رود و می تواند سرآغازی باشد بر بحث های نظری دقیق تر.

در حال حاضر و بعد از انتشار کتاب «ماجرای ژیواگو» می دانیم که چگونه رمان «دکتر ژیواگو» شهرتی جهانی پیدا کرد. پاسترناک که پیش تر به دلیل اشعارش در محافل هنری مسکو ستایش می شد، پس از زمانی دراز، نخستین رمانش را آماده نشر ساخت ولی خیلی زود به دلیل محتوای ضدانقلابی وارد لیست سیاه و توقیف شد.

کارکنان بخش فرهنگی سازمان سیا خیلی زود به این نتیجه رسیدند که در این نوشته، نیرویی کارآمد برای به چالش کشیدن بلوک شرق وجود دارد. بنابراین، یک نسخه از آن، برای پاک کردن رد آمریکا، به یک مامور امنیتی در هلند سپرده شد و او در لاهه، نسخه های از آن را منتظر کرد و خیلی زود این نسخه ها در نمایشگاه بروکسل توزیع شد. نخبگانی که از کشور شوراها به تماشای این نمایشگاه دعوت شده بودند، خیلی زود جلد کتاب را کندند و در میان وسایل شخصی شان جاسازی کردند و با خود به اتحاد جماهیر آوردند. به موازات این اتفاق ها، پاسترناک آن را به دوستی مقیم ایتالیا سپرد تا در خارج از سرزمین مادری اش نیز خوانده شود و بعد گفت که می داند با این کار، خود را به چوبه دار سپرده است.
 
توقیف در داخل (که تا چند دهه بعد هم ادامه یافت) در کنار لابی نهادهای امنیتی و غنای روایی متن، به سرعت پاسترناک را به جایزه نوبل رساند ولی او به دلیل فشار داخلی از دریافتش امتناع کرد. به توصیه سازمان سیا، کمپانی متروگلدوین مه یر ساختن فیلمی از این کتاب را در دستور کار خود قرار داد و حاصل، فیلمی خوش ساخت و پرفروش بود که طبیعتا در اسکار هم درخشید. اما در کلمات پاسترناک چه نهفته بود که حواشی ای در این حد و اندازه رقم زد و تا مدت ها از آن به عنوان یکی از سلاح های جنگ سرد نام برده می شد؟ کوتاهش می شود، رمانی عاشقانه در بستر شرایطی تاریخی. ولی برای تبیین این گزاره مختصر، باید کاراکترهای مرکزی را دوباره بشناسیم.
 
«دکتر ژیواگو»، نوستالژی عشق در بستر جنگ 
 

پاشا جوانی انقلابی است که بر حکومت تزاری می تازد و در تظاهرات زخم بر می دارد. او دل به دختری با نام لارا بسته. می خواهد با او ازدواج کند و زندگی ای ساده در پیش بگیرد. اما تحولات اکتبر، او را از این باز می دارد. پاشا حاضر است در راه آرمان قربانی شود. چرا که به قول خودش، همه چیز حتی خلق و خوی مردم با انقلاب عوض می شود. پس از پیروزی نخستین و سقوط خاندان رومانف، جدال اکثریت و اقلیت (بلشویک، منشویک) آغاز می شود. سرخ ها پیروز می شوند و پاشای حالا استرلنیکوف شده، رهبری است که به خاطر آرمان ها، از آتش کشیدن روستاها نیز واهمه ای ندارد. سرانجامش هم مرگ است و ممنوع شدن نامش و تحت تعقیب قرار گرفتن یارانش.

پاشا، مظهر آرمان گرایی صادق است که تا واپسین دم، چیزی نمی خواهد. با این همه، جز ویرانی از او چیزی بر جای نمی ماند و رنج حیاتش گنجی در پی ندارد.

در برابر او کاماروفسکی است. کاماروفسکی به لارا، دختر دوستش، هم رحم نمی کند بعدتر هم که لارا دل به پاشا می بازد و برای معصومیت از دست رفته اش به سوی کاماروفسکی شلیک می کند، این کاماروفسکی است که بی محابا به ژیواگو می گوید که لارا  را به عنوان هدیه عروسی از او بپذیرد.

کاماروفسکی از قوای چپ خوشش می آید؛ چرا که آنها احتمالا پیروز می شوند! و این منفعت جویی و کامروایی، در بستر دگردیسی اجتماعی به ثمر می نشیند. او در دولت به مقامی ذی نفوذ تبدیل می شود و بعدها که برای لارا (به دلیل همسری پاشا) و ژیواگو (به سبب اشعار غیرانقلابی) مشکل ایجاد می شود، لارا را از کشور فراری می دهد.

کاماروفسکی، با وجود بدسگالی و بی اخلاقی، عمیقا واقع بین است و در جای جای اثر، دقیق ترین توصیف شرایط و تحلیل رویدادها از اوست.

میان آرمان گرایی شکست خورده پاشا و واقع بینی منفعت طلبانه کاماروفسکی، ژیواگو و لارا هستند. ژیواگو همسری پاک نهاد به نام تونیا دارد و لارا نیز باید به پاشا متعهد بماند. اما مسیر سرنوشت، آن دو را مدام با یکدیگر مواجه می سازد.
درواقع هندسه محتوایی فیلم با این دو کاراکتر شکل می گیرد. ژیواگو به ایده انقلاب و برابری اعتقاد دارد اما مثل پاشا عمل گرد و وسط میدان نیست. او در همان اولین تظاهرات، تنها برای مداوای مجروحان وارد کارزار می شود و وقتی به خانه باز می گردد و می بیند انقلابی ها آنجا را مصادره کرده اند، با لبخند می گوید خانه آنها برای یک خانواده زیادی بزرگ بوده. ولی با او چه می کنند؟ تیفوس انکار می شود؛ اشعارش را رد می کنند؛ فقر بر زندگی اش سایه می اندازد تا آن که مجبور می شود برای گرم کردن خانه اش، چوب بدزدد.
 
ژیواگو را به زور به جنگ می برند و وقتی کم می آورد و می گریزد، تا آستانه مرگ پیش می رود. با این حال، او مثل پاسترناک، به سرزمین مادری عشق می ورزد و با همه دشواری، همان جا می ماند. ژیواگوست که ما را از انقلاب اکتبر سرخورده می کند و نشان می دهد که چگونه افراطیگری به جای حذف اختلاف طبقاتی به نابودی آزادی و خوشبختی منجر شد.

تماشاگر همراه ژیواگوست و همراه او می بیند که یک به یک همه چیزهای خوب فرو می پاشند و معدود دریچه های امید یک به یک بسته می شوند و این همان سحر ماجراست. اینکه با حوصله، شکل گیری نظامی نو و مرگ اخلاقی آن را می بینیم و به خاطر بیاوریم که در دوران جنگ سرد، نشر و بازنشر این گونه باورها، چه ساده در افکار عمومی، دست بالا را به غرب می داد.

از زاویه ای دیگر، شاید حرف غایی فیلم، غلبه عشق بر سیاست و اخلاق باشد. لارا و ژیواگو باید به پاشا و تونیا پایبند باشند ولی از اخلاقیات مرسوم عبور می کنند. چنان که در فرجام می بینیم که کنش سیاسی (درباره امثال پاشا) بی دستاورد است و ارزش های انقلابی توسط امثال کاماروفسکی دچار استحاله می شود. در چنین جهان یأس آوری، تنها عشق است که بارور و انسانی می نماید. ما تماشاگران، در حین نظاره ژیواگو و لارا، از انفعال سیاسی آن دو منزجر نمی شویم. انگار بودن آنها با هم قراری قبلی است. انگار آن دو در دنیای دیگر برای هم ساخته شده بودند ولی مناسبات این جهانی، بر این تقدیر مبارک غالب شده.
 
«دکتر ژیواگو»، نوستالژی عشق در بستر جنگ 
 
 
بنابراین، وقتی لارا می پرسد که چه می شد اگر آن دو پیش تر یکدیگر را دیده بودند و به کجای زمین بر می خورد اگر فرزندی داشتند و... بیش از آن، از چرخ سرنوشت گله داریم که چرا آن دو را دیر و در زمانی اشتباه، با هم مواجه ساخت. از سوی دیگر، می دانیم که لارا سرچشمه شعر و بلوغ ادبی ژیواگو می شود و در زمانی که نه استالین است و نه کاماروفسکی، شعرهای او را نسل های بعد زمزمه می کنند.

 با این همه می دانیم که معنای این اثر، شاید صحیح ولی صادقانه نیست. می توان «دکتر ژیواگو» را با «بر باد رفته» قیاس کرد؛ هر دو، عشق را در بستر جنگ بازگو می کنند. حتی در جزییات هم شباهت هایی وجود دارد. یک سو باتلر است و این سو، کاماروفسکی. آنجا همسر اشلی، زن غیرجنسی صبور است و اینجا، تونیا نماد معصومیتی فرابشری؛ آنجا که پش از تبعید، آرزو می کند ژیواگو از جنگ نزد لارا برود و در کنار او به آرامش برسد.

اما توصیه هالیوود برای این موقعیت همسان، پاسخی متعارض است. برای «بر باد رفته» که مخاطب آمریکایی دارد، این نسخه را می پیچد که اسکارلت پس از همه آن عرضه کردن ها، بایدب داند که در نهایت این تارا (سرزمین) است که اهمیت دارد و این یعنی، اولویت دادن به منافع ملی (به جای نفع و خواست شخصی). اما در مورد ژواگو، به مردم شوروی می گوید سیاست بی فایده است و تنها باید به ساحت شخصی پناه آورد.
 
این مضمون، می تواند مورد بحث قرار بگیرد و حتی می توان در مقاطعی و از مناظری با آن همراه شد. یا درواقع می شد، اگر نمی دانستیم که آنچه با آن رو به رو هستیم تنها نظر شخصی یک نویسنده نیست. واقعیت این است که در اوج جدال شرق و غرب، نهادهای امنیتی از یک اثر محملی می سازند که می تواند افکار عمومی را به سوی خواست امریکا سوق دهد. اینجاست زوال زلالی اثر و حدّ صداقت.

نکته اینجاست که فیلم دروغ نمی گوید. عنوان این نوشته به کتاب ماندلشتایم، «امید علیه امید»، اشاره دارد که ترسیم دقیق وضعیت روشنفکران در دوران وحشت استالینی است. منابع دیگر تاریخی اوضاع آن دوران را حتی هولناک تر از «دکتر ژیواگو» ترسیم می کنند. اما به همان میزان که فیلم چیز/ چیزهایی را افشا می سازد، بسیاری (چون نیت مولف) را پنهان می کند. جالب این است که فیلم در زمان اکران، علی رغم استقبال مردم و تحسین در اسکار، از طرف منتقدان امریکایی شماتت می شود.

به دلایلی بسیار. مثلا این که چرا در طول فیلم شعرهای ژیواگو را نمی شنویم و فیلم در ستایش چیزی است که عرضه نمی شود. ولی باور کنید که علت عمده، فرامتنی است و مربوط به هژمونی نگرش چپ بر فضای روشنفکری و نقدنویسی آن دوران. گویا جنگ سرد دیگری نیز در جریان بوده است!

نکته ها

نام کاراکتر اصلی، ژیواگو، از واژه روسی ژیو به معنای زندگی به عاریت گرفته شده است. ژیواگو نماد انسان آزاده ای است که می خواهد با آرامش و مسئولیت زندگی کند ولی تندباد رخدادهای سیاسی، شور زندگی او را نشانه می گیرد و هیچ نمی ماند الا تلی از خاکستر یأس.

 نوشتن فیلمنامه به رابرت بولت سپرده شد. نویسنده ای روشنفکر که زمانی عضو رسمی حزب کمونیست بریتانیا بود. بولت، برای ارائه نسخه ای سینمایی، چاره ای نداشت که رمان ششصد صفحه ای پاسترناک را به نصف کاهش دهد. رابرت بولت را در ایران، بیشتر با فیلمنامه «مردی برای تمام فصول» می شناسیم. او پیش تر برای لین، فیلمنامه «لارنس عربستان» را نوشته بود.

«دکتر ژیواگو» در اسپانیا فیلمبرداری شد. اسپانیایی که خود توسط دیکتاتوری به نام ژنرلا فرانکو اداره می شد. بیش از ده هکتار زمین در اطراف مادرید در اختیار گروه قرار گرفت و پس از هجده ماه کوشش بی وقفه، ماکتی از روسیه آن سال ها ساخته شد.
 
 «دکتر ژیواگو»، نوستالژی عشق در بستر جنگ
 

ابتدا فیلمبرداری به نیکلاس روگ سپرده شد ولی ظرف چهارده روز، اختلاف نظر محسسو او با کارگردان، پروژه را با اختلال مواجه ساخت. سرانجام فردی یانگ جایگزین شد. یانگ برای هر سه همکاری اش با لین، «لارنس عربستان»، «دکتر ژیواگو» و «دختر رایان» جایزه اسکار گرفت.

 شاید جذاب ترین وجه دیداری فیلم، چشم اندازهای سفیدپوش آن باشد ولی جز معدودی در برف فیلمبرداری نشده است. به دلیل تفاوت فصل و کشور، رنگ سفید، گچ، ورقه های پلاستیکی و... به کمک آمدند. تنها چند سکانس (مانند سفر با قطار) در فنلاند و کانادا ضبط شدند.

در 1956 و نخستین نوبت نمایش، زمان فیلم 193 دقیقه بود ولی در نسخه 1992 و بازنمایش، این زمان به 200 دقیقه افزایش یافت.

بودجه نهایی فیلم یازده میلیون دلار بود و فروش آغازین آن یازده میلیون دلار. با احتساب نرخ تورم، «دکتر ژیواگو» یکی از ده فیلم پرفروش همه دوران ها به شمار می آید.

در سال های اخیر چند نسخه مینی سریال از روی این رمان ساخته شده است که از آن میان می توان به نسخه اروپایی- آمریکایی 2002 با بازی کایرا نایتلی و نسخه روسی 2006 اشاره کرد.

دیوید لین که بود؟

پس از موفقیت هنری و تجاری «لارنس عربستان»، دور از ذهن نبود که کارگردانی «دکتر ژیواگو» نیز به دیوید لین سپرده شود. لین که زاده انگلستان بود، از حوالی بیست سالگی در استودیوهای فیلمسازی مشغول به کار بود. از سمت های پایین شروع کرد. کار در کارگاه، دستیار فیلمبردار، دستیار تدوین، به مرور رشد کرد و تدوینگری مستقل شد. بعدتر با همکاری نوئل کوارد به کارگردانی روی آورد. درخشش کاری او از نیمه دوم دهه 1940 آغاز می شود. با سه فیلم بزرگ: «برخورد کوتاه»، «آرزوهای بزرگ» و «الیور توئیست». در 1957 برای کمپانی کلمبیا پل رودخانه کواری را ساخت و بعدتر برای همین کمپانی، «لارنس عربستان» را. پس از آن «دکتر ژیواگو» و «دختر رایان» با مترو گلدوین مه یر قرارداد بست. لین در 1991 (در 83 سالگی) فوت کرد. در آن زمان، پنجمین همسرش (ساندرا کوک) در کنارش بود. او در کارنامه اش فهرستی بلندبالا از نامزدی و کسب جوایز معتبری چون اسکار، گلدن گلوب و بفتا دارد.
 
«دکتر ژیواگو»، نوستالژی عشق در بستر جنگ 
 

لین به همان اندازه که مقبول عامه مردم و اعضای آکادمیک بود، نزد نخبگان فرهنگی و ناقدان فیلم، پایگاه چندانی نداشت. دیوید تامسون که ظاهرا به سینمای لین علاقه مند است، تنها به قیمت انکار نیمی از کارنامه اش حاضر است از او تجلیل کند.
آنجا که می نویسد: در فاصله سال های 1952 تا 1991 لین هشت فیلم ساخت و در آن میان تنها «لارنس» را توصیه می کنم، چرا که جنبه های بصری تماشایی اش، تهی بودن فیلمنامه اش را می پوشاند. با وجود این، لین پیش از 1952 در ده سال، هشت فیلم ساخت که سرزنده، پرشور و الهام بخش اند. آنها باعث می شوند که بخواهی بیرون بزنی و بروی خودت فیلم بسازی! با این حال، بسیاری زا فیلمسازان بزرگ نسل آتی، در ستایش لین سخن گفتند و خود را وامدار فیلم های دهه 50 لین دانستند. کسانی چون استنلی کوبریک، جرج لوکاس، اسپایک لی، سرجو لئونه، جان وو، جو رایت و کریستوفر نولان.

تهیه کننده «دکتر ژیواگو» کارلو پونتی است. مردی زاده ایتالیا که ازدواجش با سوفیا لورن به شهرتش دامن زد. پونتی در سال 1956 برای تهیه فیلم «جاده» (فدریکو فلینی) اسکار بهترین فیلم خارجی را از آن خود ساخت. وی به جز سینما، کلکسیونر آثار هنری نیز بود. مجموعه هایی که از فرانسیس بیکن و ون گوگ داشت، در 1977 در حدود هفت میلیون دلار قیمت گذاری شد.
14
کد مطلب: 112855