نگاهی متفاوت به پدیده «حامد همایون»
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۳۱
 
 
 
همایون در آلبوم جدیدش سعی کرده «حال عاشقانه» را در اولویت انتخاب ترانه ها قرار دهد. او چندان از فراق ناله نمی کند و مثل باقی هم مسلکی هایش به دنبال ناله کردن از دست معشوق خیانت پیشه نیست، اما این حال خوب عاشقانه به چه قیمتی باید به مخاطب تحمیل شود؟ چطور می توان به این حال خوب دست یافت وقتی یک جای کار ناجور می لنگد؟
 
 
هفته نامه صدا  : دیگر روالی عادی شده که یک خواننده پاپ ناگهان به قول معروف گل کند و ترانه هایش همه جا به گوش برسد. مسافران زیادی امسال عید در معیت ترانه های آلبوم جدید «دوباره عشق» حامد همایون تعطیلات را سپری کردند. در واقع هر جا که می رفتی از شنیدن صدای این خواننده در امان نبودی.
 
در اتوبوس، رستوران، مناطق دیدنی و تاریخی و ... این که چرا چنین اتفاقی برای یک خواننده می افتد بدون شک نیاز به تحلیل های هنری و جامعه شناختی دارد؛ ولی فارغ از بحث همه گیر شدن یک خواننده و خوب یا بد بودن این پدیده نگاهی به ماهیت آلبوم این خواننده شاید پر بدک نباشد.

در آهنگ های این آلبوم، همه چیز در سطح قرار دارد. کلام، که یکی از مهم ترین عناصر یک ترانه است، بی مایه، فقیر و گرته برداری از ادبیاتی است که اقبال و رواجش را می توان در پیام های نصیحت گونه و انبوه تلگرامی دید. ادبیاتی با ظاهری فریبنده که در بطن خود هیچ محلی از اعراب ندارد. این که با کلمات ظاهرا شیک، بخواهی یک آن عاشقانه را به تصویر بکشی، تلاشی است که لابد اغلب ترانه سرایان انجام می دهند؛ اما این که در یک ترانه با خطاب «عشقم!» عناصر شاعرانه دیگری مثل باران یا قدم زدن کنار ساحل را تلفیق کنی، حاصل همینی می شود که با آن روبروییم: ابتذال!
 
حاصل: ابتذال

در واقع نگاهی به مسیر ترانه سرایی در دهه های گذشته نشان می دهد که ما از چه اوجی به چه حضیضی رسیده ایم، و این که همین ترانه های خنک مایه و میانه حال، حالا به عنوان ترانه های محبوب شمرده می شوند تنها و تنها حکایت از پایین آمدن سلیقه مخاطبی دارد که زمانی در ترانه های موسیقی پاپ اش می توانست دایره لغت و دانش ادبی و رشد ذهنی اش را ارتقا دهد.

از سوی دیگر، آویختن به دامن مولانا انگار حالا به یک نوع مد فرهنگی همه گیر بدل شده که می تواند خیلی چیزها را توجیه کند. می تواند از شمایل خواننده، آدم فرهیخته ای بسازد که دستی هم بر آتش ادبیات دارد و از قضا مولاناخوان و مولوی شناس حرفه ای است. اما برخوردی که با شعرهای مولانا می شود آنقدر دم دستی و مبتذل است که باورت نمی شود می توان با کسی مثل او چنین برخورد سخیفی داشت.

پیدا کردن یک ریتم تکراری که اغلب در خوانش شعرهای مولانا خود را به مخاطب نشان می دهد و تکرار بی وقفه آن ریتم حاصل همه تلاش خوانندگانی است که گرچه سودای عامه پسند بودن در سر می پزند اما نیم نگاهی به مخاطب الیت جامعه دارند. نتیجه می شود آلبوم همین آقای همایون، شعرهایی که با قرار گرفتن در بافت ملودی، آهنگ، صدا، تنظیم و پرداخت با همان چترت فراموشت نشه عشقم! چندان فرقی نمی کنند.

همایون در آلبوم جدیدش سعی کرده «حال عاشقانه» را در اولویت انتخاب ترانه ها قرار دهد. او چندان از فراق ناله نمی کند و مثل باقی هم مسلکی هایش به دنبال ناله کردن از دست معشوق خیانت پیشه نیست، اما این حال خوب عاشقانه به چه قیمتی باید به مخاطب تحمیل شود؟ چطور می توان به این حال خوب دست یافت وقتی یک جای کار ناجور می لنگد؟

ریسه کردن کلمات پشت سر هم و ادای آنها با لحنی که نه شاعرانه است، نه عاشقانه است و نه حتی حرفه ای؛ قرار است ما را به کجا برساند؟
 
حاصل: ابتذال

روزگاری بود که خوانندگان پاپ این مملکت هر ترانه را به معنای واقعی کلمه با صدای شان اجرا می کردند. شنیدن آن کلمات و نحوه اجرای آن از زبان آن خوانندگان می توانست به درک درست آهنگ کمک کند و گاهی چنان «هم آنی» به وجود می آورد که تبدیل به بخشی از زندگی و حافظه جمعی ما می شد اما آنچه که امروز به عنوان موسیقی پاپ به ما عرضه می شود در بهترین حالت همین اتفاقاتی است که برای آلبوم «دوباره عشق» افتاده است؛ مدتی لقلقه زبان این و آن و بعد هم فراموشی که لابد «به هزار زبان در سخن است.»

یکی دیگر از نکاتی که هنگام شنیدن این آلبوم (که البته برای نگارنده کاملا از سر اجبار و به خاطر قرار گرفتن در جمع های دوستانه یا خانوادگی بوده است) به نظر می رسد لحن خواننده است. لحنی که می خواهد همان کلمات قلابی پر طمطراق را با شکوه به من شنونده حقنه کند. کش دادن ادات و آواهای بلند، تاب دادن به بیان کلمات و آنها را از هویت خود دور کردن یکی از خصوصیات خوانندگی این خواننده جوان است. گویی که ما با دکلمه ای روبروییم که دست بر قضا موسیقی و ریتم هم همراهی اش می کند.

اشتباه همین جاست که فکر کنیم این نوع لحن و بیان را باید مشخصه کار حامد همایون دانست. خیلی ها و شاید هم خود او گمان می برند با چنین لحنی و با چنین روشی برای ادای کلمات می توان خود را از خیل بی شکوه خوانندگان دیگری که به قول عوام از خانه قهر کرده و تصمیم گرفته اند خواننده شوند، جدا خواهد ساخت اما مشکل این است که این مشخصه تنها شمایلی از واقعیت دارد. همه چیز در سطح می ماند و بافت اثر را تبدیل به مضحکه ای می کند که هیچ کس نمی داند به سازش چطور باید رقصید؟

اگرچه موسیقی پاپ همیشه تاییدش را از مردم می گیرد و این مردم هستند که تصمیم می گیرند چه اثر جاودانه شود و چه اثری به محاق فراموشی برود اما اقبال کوتاه مدت از یک آلبوم ملاک و معیار درستی برای خوب بودن یک اثر نیست، همچنان که زمانی آهنگ های بی مایه «ساعت دیوار چشمات قلبم، نمیای، نمیای...» فراگیر شده بود و حالا کمتر اثری از آن در فلش های حافظه یا ضبط صوت ها دیده می شود.

در روزگاری که موسیقی پاپ انگار در ناله کردن خلاصه شده و در غیاب صدای زنانه، مردان با صداهای زیر و نازک، همه چیز را به ناله هایی سخیف تبدیل می کنند، انتخاب این لحن و تبدیلش به یک مشخصه برای حامد همایون بیشتر شبیه شوخی است. بحث حتی بر سر متفاوت بودن نیست. بحث این است که متفاوت بودن در این عرصه، آنقدر دم دستی و راحت شده که هر کسی می تواند مدعی شود با بقیه فرق دارد.
 
حاصل: ابتذال

آلبوم «دوباره عشق» مقبول خیلی ها افتاده است. از مردم عادی که منعی برای شنیدن موسیقی نمی بینند گرفته تا کسانی که با شک و تردید مذهبی به موسیقی نگاه می کنند و به هر اثری روی خوش نشان نمی دهند. علت چیست؟ شاید بگویید به خاطر این که خواننده توانسته با همه قشری از جامعه ارتباط برقرار کند اما به نظر نگارنده چنین نیست، علت این اقبال همگانی فقط و فقط در یک چیز خلاصه می شود: خواننده می خواهد همه را راضی کند!
 
از روشنفکر و کتابخوان گرفته تا بچه مسلمان مذهبی و راننده تاکسی و فلان کارمند شرکت خصوصی. او به همه نظر دارد و می خواهد با هر کس از ظن خودش یار شود، نتیجه چه می شود؟ شتر گاو پلنگی که نمی دانی باید با آن چه برخوردی داشته باشی؟ نمی دانی آن را باید در کدام دسته تقسیم بندی کنی یا اصلا چرا باید با چنین چیزی ارتباط برقرار کنی.

ماجرا این است: در بازار سلیقه های تنزل یافته به صفر و در عرصه ای که هیچ غول زیبایی در آن قد علم نمی کند، پا گرفتن خواننده ای مثل حامد همایون اتفاق عجیبی نیست. چیزی است در حد یک تب که به زودی فروکش می کند و جایش را به دیگری می دهد، همچنان که پیش از این تب مرتضی پاشایی ها و فرزاد فرزین ها همه گیر شده بود و رفته رفته فرو نشست.

هر هنرمندی در شروع کارش باید یک انتخاب ساده بکند: این که به سلیقه مخاطب تن بدهد یا سلیقه مخاطب را شکل بدهد؟ این پرسشی است که بسیاری از هنرمندان اصیل و صاحب نام ما با کارشان به آن معنا بخشیده اند، اما ظاهرا خیلی وقت است که این پرسش با حذف بخش دومش به یک اصل برای هنرمندان امروزی در آمده است.
 
تن دادن به سلیقه مخاطبی که دست بر قضا هنرمندانی از همین دست آن را به شدت پایین آورده اند و حالا با آثارشان زیر سوال هم می برند. در مملکتی که شعر حرف اول را می زد و می زند و تاریخ یک سرزمین با شعر روایت شده است، این وضعیت، وضعیتی گریه دار و تاسف بار است که به چنین ترانه ها و آهنگ های دم دستی رضایت دهیم و از شنیدنش خوشحال باشیم و تازه بخواهیم دیگران را هم در شنیدنش – شده به زور – سهیم کنیم.

گرته برداری از پشتوانه ادبی و استفاده از آن در یک اثر هنری البته که امری مذموم نیست اما چگونه استفاده کردن و با چه رویکردی به آن پرداختن نگاهی حرفه ای و کاربلد می خواهد که ظاهرا در بین نسل جوان موسیقی پاپ از آن خبری نیست که نیست.
 
حاصل: ابتذال

بیایید لااقل امیدوار باشیم که این خواننده جوان به این موفقیت ناپایدار و زودگذر دل نبندد و به فکر پیشرفت به معنای درست آن باشد. نه تفکری که هم اکنون دارد؛ به این گفته هایش دقت کنید و آن وقت عمق فاجعه را درک: «علاقه ام به موسیقی وقتی خیلی جدی تر شد که شروع کردم به تدریس. وقتی هم که شما می خواهید درس بدهید باید دایره اطلاعات تان را خیلی وسیع کنید.
 
من همیشه کتاب می خواندم اما وقتی قرار شد درس بدهم به شدت هر چه بیشتر کتاب می خواندم. اوریجنال کتاب تکنیک جهانی آواز نوشته لارابرانیک آندرسن را تهیه کردم چون می دیدم ترجمه اش آن طوری که باید مرا راضی نمی کند. بعد اتودش را پیدا کردم. تقریبا هم اتودهای آواز برکلی را از طریق ebook گرفتم. یک آموزشگاه در شیراز بود که به ما کمک می کرد این کار را انجام بدهیم. تک تک تمرینات اینها را انجام دادم.
 
کتاب صدای خود را آزاد کنید نوشته راجر لاو را که یکی از بزرگ ترین اساتید و خواننده های بزرگ دنیاست خواندم. کتاب تجربیات ایشان را خواندم. وقتی می خواستم تدریس را شروع کنم کتاب تاریخ موسیقی را شاید 15 بار خواندم. اول خیلی نمی فهمیدم و برای کسی که می خواهد شروع کند سخت است اما وقتی ساز اضافه شد و هارمونی را یاد گرفتم کم کم توانستم یاد بگیرم. یعنی فوکوسم در موسیقی این طور بود که بخش علمی را با مطالعه جلو می بردم.»

خب این آقا با خواندن چند کتاب تدریس هم می کند. بیاید امیدوار باشیم اگر نمی توانیم شاهد روزهای اوج ترانه و موسیقی پاپ در چند دهه گذشته باشیم، لااقل از شنیدن چنین چیزهایی معاف شویم و بتوانیم جایگزین بهتری برای آنها پیدا کنیم. البته یادتان نرود دعا کنید که خوانندگان پاپ لااقل دست از سر مولانا و غزل های بی نظیرش بردارند و معنویت و عرفان و عشق را آنگونه که در تک تک کلمات غزل هایش تکثیر شده به سخره نگیرند. همیشه نزدیک ترین راه بهترین راه نیست. کاش لااقل ستارگان حلبی این روزهای موسیقی پاپ این یک مفهوم را درست درک کنند
11
کد مطلب: 100721